در نزد كانت، "كاربرد عقل در قلمرو عمومی میبایستی همیشه و در همهی شرایط آزاد باشد؛ و این بهتنهایی میتواند باعث روشنگری همهی انسانها شود. درصورتیكه میتوان از كاربرد عقل در قلمرو خاص جلوگیریكرد، بدون اینكه مانعی بر سر راه پیشرفت روشنگری ایجاد كرده باشیم." ۱۱منظور از قلمرو خاص، قلمرویی است كه در آن فرد وظیفهی مشخصی را برای رسیدن به هدفی مشخص، بهعهده گرفته باشد (مانند پرداخت مالیات توسط یك شهروند، انجام دستور رییس توسط یك كارمند دولت، فرمانبُرداری یك سرباز از فرمانده خود، و غیره.) بهنظر كانت در چنین شرایطی نباید اجازهی خِرَدورزیدن و انتقاد داده شود.
چنین تعریفی از تفكر انتقادی، یا روشنگری، باعث بروز ابهامی در مفهوم كلی "آزادی بیان" شده و مسألهی تفكر انتقادی را بهعنوان یك مسألهی سیاسی جلوه میدهد. پرسشی كه در اینجا مطرح است این است كه چهگونه میتوان فهمید كه عقل، در قلمرو عمومی، آزادی موردنظر را بهدست آورده است؟ چهگونه میتوان به این مسأله پیبرد كه جسارت دانستن و كاربرد عقل (در شرایطی كه افراد میبایستی به حد وسواس مطیع باشند) شكل عملی بهخود میگیرد یا نه؟ درست همینجاست كه كانت همزمان كه عصر روشنگری و انتقاد را عصر فردریك كبیر (صاحب قدرت سیاسی زمان كانت) میخواند،۱۲ بستن قراردادی را به وی پیشنهاد میكند؛ قراردادی كه میتوان آنرا قرارداد میان تفكر انتقادی و قدرت سیاسی تلقیكرد. این همان قراردادی است كه میشل فوكو آنرا قرارداد بین "استبداد خردگرا"۱۳ و "عقل آزاد"۱۴ میخواند. بهعقیدهی فوكو، با چنین قراردادی "كاربرد آزاد و مستقل عقل، در قلمرو عمومی، ضامن فرمانبُرداری میشود، بهشرط آنكه اصول سیاسیای كه میبایستی اطاعت شوند خود را با عقل جهانشمول هماهنگگردانند."
اطاعت محض در قلمرو خاص را نباید صرفاً عدم كاربرد عقل بهشمار آورد. برعكس، عقل ایجاب میكند تا در این قلمرو، كه یك قلمرو تشكیلاتی با اهداف گروهی است، الزامات مخفی روشنفكرانهی فردی سد راه انجام وظیفه نشود. بنابراین "اطاعت محض" یعنی قبول مسؤولیت و انجام وظیفه در راه رسیدن به یك هدف گروهی و تشكیلاتی. بهعبارت دیگر گسستگی میان فكر و عمل اجتماعی بهاین معناست كه عقل باید همیشه آزاد باشد، منتها در قلمرو تشكیلاتی، با محدودیتهایی روبهروست كه برای پیشبُرد اهداف گروهی مجبور به اطاعت میشود. این اطاعت محض خود نوعی كاربرد عقل است كه میتوان آنرا عقل ابزاری یا عقل عملی نامید. از اینرو، میتوان چنین نتیجهگرفت كه گسستگی تفكر و عمل اجتماعی، نشانهای است كه سازندهی استقلال (وازاینرو آزادی) فرد است، البته فردی كه از آغاز عقلگرا تصور شده است. درواقع عقل در هر دو قلمرو (چهخاص و چه عام) مسؤول است. اطاعت در قلمرو خاص یعنی كاربرد عقل بهمثابه قبول مسؤولیت گروهی و تشكیلاتی، و آزادی در قلمرو عمومی یعنی كاربرد عقل بهمثابه قبول مسؤولیت در برابر بشریت و عقل آزاد.
در اینجا نكتهی بسیار ظریفی دیده میشود كه میشل فوكو توجه ما را به آن جلب میكند؛ و آن این است كه شاید درك فلسفی از استقلال فكر، نشانهای تاریخی از روابط قدرتی باشد كه تشكیلدهندهی عمل اجتماعی است. از اینرو، یكی از عوامل تعیینكنندهی تفكر انتقادی و به تبع آن آزادی اندیشه و بیان، ساختار قدرت سیاسی است؛ زیرا تفكر براساس دركی كه از قدرت سیاسی موجوددارد، دست به خِرَدورزی میزند. بههمیندلیل است كه میشل فوكو قراردادی را كه كانت با فردریك دوم میبندد، قرارداد میان "استبداد خردگرا" و "عقل آزاد" میخواند. در نزد وی، كاربرد آزاد و مستقل عقل، در قلمرو عمومی، زمانی میتواند ضامن فرمانبُرداری شود كه اصول سیاسیای كه میبایستی اطاعت شوند، خود را با عقل جهانشمول همآهنگ گردانند. این بدان معناست كه اگر صاحبان قدرتهای سیاسی فقط بهفكر حفظ قدرت خود باشند و آزادی عقل را نادیده گرفته و خود را با آن همآهنگ نكنند، نمیتواند انتظار فرمانبُرداری در قلمروهای خاص، برای انجام كارهای گروهی و تشكیلاتی، را داشته باشد. در چنین حالتی اساس اطاعت افراد نه بر عقل و آزادی اندیشه بلكه بر ترس استوار میشود. از آنجا كه ترس بیشتر یك امر احساسی– غریزی است تا عقلانی، و واردشدن در فرآیند دیالوگ، با ساختار قدرت، نیازمند كاربرد عقل و آزادی اندیشه است، رابطهی میان تودهی مردم و قدرتهایی كه آزادی عقل را نادیده میگیرند همیشه رابطهای یكجانبه با ویژگیهای مونولوگ است. در چنین شرایطی، اساس اطاعت مردم از صاحبان قدرت، نه بر مشروعیت بلكه بر ترس استوار میشود. بهعبارت دیگر، صاحبان قدرت بهدلیل محدودكردن آزادی اندیشه نمیتوانند مشروعیتی برای خود كسبكنند. سكوت تودههای مردم، در چنین شرایطی، همیشه گولزننده است و این ابهام را برای صاحبان قدرت بهوجود میآورد كه این سكوت نشانهای از مشروعیت قدرت آنهاست.
پیشتر به این نكته اشارهكردیم كه یكی از موانع عمدهای كه بر سر راه فرآیند دیالوگ (در جامعهی ما) وجود دارد، فقدان نگرش انتقادی است، و یكی از ویژگیهای نگرش انتقادی، تمیز دادن قلمروهای خاص و عام كاربرد عقل است. همچنین، با تكیه بر اندیشهی میشل فوكو، به این نكته اشارهكردیم كه تشخیص و تمیز این دو قلمرو و كاركرد هریك از آنها، یك امر سیاسی است و در ارتباط با ساختار قدرت سیاسی شكل میگیرد. بنابراین یكی از ریشههای تاریخی فقدان چنین نگرشی را باید در ساختارهای حكومتی خود و در فرآیند تاریخی آن جستوجوكرد.
دیكتاتوری، در هر لباسی كه باشد، سركوبكنندهی "آزادی" است؛ و نبود "آزادی"، بههرشكل آن، محدودكنندهی خلاقیتهای فردی و گروهی است. از آنجا كه خلاقیت تنها از طریق كلام و در فرایند دیالوگ متجلی میشود، اگر جلوی كلام و دیالوگ را بگیریم، آگاهانه یا ناآگاهانه، جلوی خلاقیت را مسدودكردهایم.
با نگاهی گذرا به تاریخ "سیاسی" ایران، میبینیم كه كسانی كه در این سرزمین حكومتكردند مستبدانی بودند كه "مشروعیت" آنها نه ناشی از خرد بلكه ناشی از قدرتشان بود. همهی حقوق مردم در انحصار دولتها بود و همهی وظایف نیز بر عهدهی دولت قرار داشت.۱۶ بهعبارت سادهتر، رابطهی میان صاحبان قدرت و تودهی مردم، رابطهای یكجانبه بود كه از یكسو دستورات صادر میشد و در سوی دیگر تودهها مجبور به اطاعت بودند. در چنین شرایطی، و بهدلیل نبود آزادی، عقل اجازهی خردورزیدن را بهدست نمیآورد و از اینرو فضایی برای شركت در فرآیند دیالوگ بهوجود نمیآمد. اطاعت در چنین شرایطی نه براساس احساس وظیفه (كه همان كاربرد عقل در قلمرو خاص است) و نه براساس قبول "مشروعیت" حكومت است؛ چنین اطاعتی ثمرهی ترس است و چون مردم حقی ندارند، احساس وظیفهای نیز در برابر دولت نمیكنند. طبیعی است در چنین شرایطی هیچگونه پیشرفتی، چه در بُعد مادی (صنعت و تكنولوژی) و چه در بُعد غیرمادی (اندیشه)، صورت نمیگیرد. كاربرد عقل در انحصار قدرتهای سیاسی قرار میگیرد و تودههای مردم (چه در قلمرو خاص و چه در قلمرو عام) مجبور به اطاعت هستند. این به آن معنا نیست كه تودهها عقل خود را بهكار نمیبرند، بلكه به این معناست كه كاربرد عقل آنها نه در راستای نوآوری و خلاقیت بلكه در راستای حفظ بقا و رهایی خود از قدرت تحمیلشده از سوی صاحبان قدرت بهكار میرود. عجیب نیست كه ما در تاریخ سیاسی ایران و جوامعی نظیر آن، هر چند دهه یك بار، شاهد صفآراییهای تودههای مردم در برابر صاحبان قدرت موجود هستیم؛ صفآراییهایی كه خود را در اَشكال جنبشها، شورشها، و انقلابات متجلی میكنند. گرچه این صفآراییها باعث دگرگونی این جوامع میشوند، ولی نه باعث ثبات صاحبان قدرت میشود و نه باعث آن میشود كه جامعه به یك ثبات نسبی دست یابد– ثباتی كه در آن عقل بتواند آزادانه پروازكند–.
از اینرو، و از آنجا كه دروغ ثمرهی ترس است، تودهها همیشه و برای حفظ بقای خود به حكومتهای خود دروغگفتهاند، و "مشروعیت" صاحبان قدرت را، برای مدتی كوتاه و تا زمانی كه آنها تضعیف نشدهاند، به دروغ تأییدكردهاند. در اینگونه جوامع، درهای میان فرهنگ رسمی (یعنی فرهنگی كه موردتأیید صاحبان قدرت است) و فرهنگ واقعی (یعنی فرهنگی كه تودهها آنرا قبول دارند) بهوجود میآید. هرچه این دره عمیقتر باشد، دروغ و تزویر و ریا بیشتر شایع میشود. در این شرایط، خلاقیت مردم در تمییز میان خلوت خانوادگی خود (كه در آن بنابر فرهنگ واقعی جامعه عمل میشود) و قلمرو همگانی (كه در آن فرهنگ رسمی تحمیل میشود) تجلی مییابد. بههمیندلیل است كه مردمی كه در اینگونه جوامع رشد میكنند، از هوشی سرشار و ذهنیت پیچیدهای برخوردارند و نمیتوان بهراحتی ارتباطی با ویژگی دیالوگ با آنها برقراركرد. در فرآیند گفتوگو با این افراد، بهسختی میتوان فهمید كه آیا آنها نظر واقعی خود را میگویند یا اینكه بهدلیل ترس و برای رضایت صاحبان قدرت، سخن خود را در حجاب نگه میدارند و "چون به خلوت میروند آن كار دیگر میكنند."
تداوم تاریخی چنین وضعیتی، باعث آن شده است كه دروغگفتن در جامعهی ما درونی شده و مردم به خود نیز دروغ میگویند. خلاقیت این تودهها، فقط در راستای بقای خود بهكار میرود و ابزاری كه برای حفظ این بقا در اختیار آنها است همانا دروغگفتن به صاحبان قدرت است: وزیر به شاه دروغ میگوید، معاون وزیر به وزیر، كارمند دولت به رییس خود، دانشآموز و دانشجو به معلم و استاد خود، و غیره. بهعبارت دیگر، ارتباط میان افراد نه یك ارتباط با ویژگیهای دیالوگ بلكه ارتباطی است با ویژگیهای مونولوگ. در اینگونه ارتباطات آنچه حكمفرما است كرنشكردن در برابر قدرت است، چرا كه بقا، و نه خلاقیت و نوآوری برای بهتر زیستن، تنها اصل موجود بهشمارمیآید. به زبانی دیگر، رفتارها و اندیشههای انسان، در اینگونه جوامع، نه توسط عقل (كه قلمرو مسؤول انسان است) بلكه توسط غرایز (كه قلمرو نامسؤول انسان است) هدایت میشود. از اینرو، مسؤولیت و احساس وظیفه، معنا و مفهوم خود را از دست میدهد؛ زیرا عقل، كه قلمرو مسؤول است، آزادی خِرَدورزیدن را ندارد.
در اینگونه جوامع، صاحبان قدرت نیز برای كارهایی كه انجام میدهند، مسؤولیتی احساس نمیكنند؛ زیرا خود را پاسخگوی كسی نمیدانند. از اینرو، میتوان چنین نتیجهگرفت كه خِرَد حاكم، در اینگونه جوامع، "خِرَد دولتی" است كه اساسش نه بر عقل بلكه بر قدرت استوار است. بهعبارت دیگر، اعمال و اندیشههای صاحبان قدرت نیز توسط غرایز، كه همان قلمرو نامسؤولاست، هدایت میشود. آنان نیز فقط بهفكر حفظ قدرت خود هستند و از اینرو نمیتوانند به اهمیت آزادی عقل پیببرند.
در اینجا برای اثبات این نكته كه رابطهی میان صاحبان قدرت و تودههای مردم (در جامعهی ما) همیشه رابطهای یكجانبه بوده است، به دو مثال تاریخی اكتفا میكنم؛ زمانی میان عثمان پسر خواجه نظامالملك كه حكومت مرو داشت و شحنهی مرو كه از بندگان خاص سلطان بود، شكرآب شد. عثمان فرمود تا شحنه را "بگرفتند و باز نگه داشت... شحنه بهخدمت سلطان آمد و حال بنمود و این حركت مادهی تغییر شد و سلطان بهغایت برنجید. اركان دولت را پیش خواجه فرستاد و گفت با خواجه بگویید كه اگر در ملك شریكی حكم دیگر است و اگر تابع منی چرا حد خویش نگاه نمیداری و فرزندان و اتباع خویش را تأدیب نمیكنی كه بر جهان مسلط شدهاند تا حدی كه حرمت بندگان ما نگاه نمیدارند. اگر میخواهی بفرمایم كه دوات از پیش تو بگیرند؟۱۷ایشان به خدمت خواجه آمدند و پیغام ادا كردند. خواجه برنجید و در خشم شد و گفت با سلطان بگویید كه تو نمیدانی كه در ملك شریك توام و تو به این مرتبه بهتدبیر من رسیدهای و بر یاد نداری كه چون سلطان شهید آلبارسلان كشتهشد چهگونه اُمراء لشگر را جمعكردم و از جیحون بگذشتم و از برای تو شهرها بگشادم و اقطار ممالك شرق و غرب را مُسَخَرگردانیدم. دولت آن تاج بر این دوات بسته است. هرگاه این دوات برداری آن تاج بردارند."۱۸
صاحبان قدرت اینگونه جوامع، بهدلیل كاربرد "خرد دولتی" نمیتوانند این مسأله را درككنند كه قدرت آنها وابسته بههمین "دوات"ی است كه ابزار خرد آزاد بهشمار میآید. آنان ظاهراً "خرد"هایی را به استخدام خود در میآورند تا در سایهی آنها "مشروعیت" قدرت خود را كسبكرده و حفظكنند ولی از آنجا كه در اینگونه جوامع، خرد آزاد كاربردی ندارد، اینگونه "خرد"ها نیز "خرد دولتی" است و نمیتواند در خدمت خواست همگانی قرارگیرد. بهعبارت دیگر، اینگونه "خرد"ها نیز، در قلمرو غیرمسؤول غریزه، فقط بهدنبال كسب قدرت هستند.