به روز نیك كسان گفت غم مخور زنهار
بسا كسا كه به روز تو آرزومند است
مرا بسود و فرو ریخت هرچه دندان بود
نبود دندان لابل چراغ تابان بود
سپید سیم زده بود و درّ و مرجان بود
ستاره سحری بود و قطره باران بود
شهید بلخی(ف:۳۲۵ هـ.ق)
ابوالحسن شهید بن حسین بلخی شاعر استاد و مورد احترام رودكی بوده است. شهید در سرودن غزل, مهارت و استادی داشته و در تغزلهای خود منتهای استادی نموده است رودكی در رثای او سروده است
كاروان شهید, رفت از پیش
ز آن ما رفته گیر و میاندیش
از شمار دو چشم یك تن كم
وز شمار خرد هزاران بیش
غناییهای شهید از مهارت و یگانگی او در شعر حكایت دارند:
اگر غم را چون آتش دود بودی
جهان تاریك بودی جاودانه
در این گیتی سراسر بگردی
خردمندی نیابی شادمانه
دانش و خواسته است نرگس و گل
كه به یك جای نشكفند به هم
هر كه را دانش است, خواسته نیست
هركه را خواسته است, دانش كم
شهید علاوه بر شاعری, در خط و خوشنویسی مهارت داشته است.
خط نویسد كه بنشناسند از خط شهید
شعر گوید كه بنشناسند از شعر جریر
او در نظم و سرودن اشعار عربی نیز ماهر بود و ابیاتی را به وی نسبت دادهاند از دیگر اشعار غنایی شهید, غزل سوگند قابل توجه بسیار است:
مرا به جان تو سوگند و صعب سوگندی
كه هرگز از تو نگردم, نه بشنوم پندی
دهند پندم و من هیچ پند نپذیرم
كه پند سود ندارد بجای سوگندی
شنیدهام كه بهشت آن كسی تواند یافت
كه آرزو برساند, به آرزومندی
هزار كبك ندارد دل یك شاهین
هزار بنده ندارد دل خداوندی
به منجنیق عذاب اندرم چو ابراهیم
به آتش حسراتم فكند خواهندی
تو را سلامت باد ای گل بهار و بهشت
كه سوی قبله رویت نماز خوانندی
رابعه قزداری:
از مشهورترین و در عین حال گمنامترین شاعران غنایی پرداز قرن چهارم بوده است:
دعوت من بر تو آن شد, كایزدت عاشق كناد
بر یكی سنگین دلی نامهربان چون خویشتن
تا بدانی درد عشق و داغ مهر و غم خوری
تا به هجر اندر بپیچی و بدانی قدر من
ز بس گل در باغ مأوی گرفت
چمن رنگ رخسار مانی گرفت
مگر چشم مجنون به ابر اندرست
كه گل رنگ رخسار لیلی گرفت
همی ماند اندر عقیقین قدح
سرشكی كه در لاله مأوی گرفت
سر نرگس تازه از زر و سیم
نشان سر تاج كسری گرفت
چو رهبان شد اندر لباس كبود
بنفشه مگر دین ترسی گرفت
عشق او باز اندر آوردم به بند
كوشش بسیار نامد سودمند
عشق دریایی, كرانه ناپدید
كی توان كردی شنا, ای هوشمند
عشق را خواهی كه تا پایان بری
بس كه بپسندید باید, ناپسند
زشت باید دید و انگارید خوب
زهر باید خورد و انگارید قند
توسنی كردم, ندانستم همی
كز كشیدن تنگتر گردد كمند
ابو طیب مصعبی(ق۴)
ابو طیب محمد بن حاتم مصعبی صاحب دیوان رسالت نصر بن احمد سامانی و از كتّاب و شاعران غنایی بود و از قرن چهارم هجری بوده است:
جهانا همانا فسوسی و بازی
كه بر كس نپایی و با كس نسازی
چو ماه از نمودن چو رخ از شنودن
به گاه ربودن, چو شاهین و بازی
اگر نه همه كار تو باژگونه
چرا آن كه نا كس تر,او را نوازی
جهانا همانا از این بی نیازی
گنه كار ماییم, تو جای آزی
ابوالعباس ربجنی (زنده در ۳۳۱ هـ.ق)
اهل ربنجن سمرقند. تعدادی بیت از او باقی مانده است:
پادشاهی گذشت خوب نژاد
پادشاهی نشست, فرخ زاد
زان گذشته, زمانیان غمگین
زین نشسته, جهانیان دل شاد
ابو شعیب هروی(قرن۴)
دوزخی كیشی, بهشت روی و قد
آهو چشمی, حلقه زلفی, لاله خد
سلسله جعدی, بنفشه عارضی
كش سیاوش اندر و پرویز جد
لب چنان,كز خامه نقاش چین
برچكد از سیم, برشنگرف, مد
ابوطاهر خسروانی (قرن ۴)
عجب آید مرا ز مردم پیر
كه همی ریش را خضاب كنند
به خضاب از اجل همی نرهد
خویشتن را همی عذاب كنند
شب وصال تو چون باد بی وصال بود
غم فراق تو گویی هزار سال بود
شب دراز و غمان دراز و جنگ دراز
در این سه كار بگو تا مرا چه حال بود
بسا شبا كه فراق تو را ندیم شدم
امید آنكه مگر با توأم وصال بود
خیال تو همه شب زی من آید ای عجبی
روان من همه شب خادم خیال بود
سیاه چشما, ماها من این ندانستم
كه ماه چهارده را غمزهی غزال بو
تو را مطیعم, نامردمی مكن صنما
ز خوب رویان نا مردمی محال بود
وفای مردمی امروز كن كه دسترس است
بود كه فردا این حال را زوال بود
ابوالمؤید بلخی(ق۴)
انگشت را زخون دل من كند خضاب
كفی كزو بلای تن و جان هركس است
عناب و سیم اگر نبودمان روا بود
عناب بر سبیكه سیمین او بس است
ابو شكور بلخی(ق۴)
درختی كه تلخش بود گوهرا
اگر چرب و شیرین دهی, مرورا
همان میوه تلخ آرد پدید
از او چرب و شیرین نخواهی مزید
فردوسی از این ابیات تأثیر پذیرفته و گفته است:
درختی كه تلخست ویرا سرشت
گرش بر نشانی به باغ بهش
سرانجام گوهر به بار آورد
همان میوه تلخ, بار آورد
زدن مرد را چوب بر تار خویش
به از بازگشتن زگفتار خویش
زدانا شنیدم كه پیمان شكن
زن جاف جاف است بل كم ز زن
بدان كوش تا زود دانا شوی
چو دانا شوی زود والا شوی
نه داناتر آنكس كه والاتر است
كه والاتر است آن كه داناتر است
به دانش شود مرد پرهیزگار
چنین گفت آن بخرد هوشیار
كه دانش زتنگی پناه آورد
چو بیراه گردی به راه آورد
كسایی مروزی (و ـ ۳۴۱ ف بعد از ۳۹۱ هـ.ق)