ویژگی سخن
عطار یكی از شاعران بزرگ متصوفه و از مردان نام آور تاریخ ادبیات ایران است . سخن او ساده و گیراست . او برای بیان مقاصد عرفانی خود بهترین راه را كه همان آوردن كلام ساده و بی پیرایه و خالی از هرگونه آرایش است انتخاب كرده او اگر چه در ظاهر كلام و سخن خود آن وسعت اطلاع و استحكام سخن استادانی هم چون سنایی را ندارد ولی آن گفتار ساده كه از سوختگی دلی هم چون او باعث شده كه خواننده را مجذوب نماید و همچنین كمك گرفتن او از تمثیلات و بیان داستان ها و حكایات مختلف یكی دیگر از جاذبه های آثار او می باشد و او سرمشق عرفای نامی بعد از خود همچون مولوی و جامی قرار گرفته و آن دو نیز به مدح و ثنای این مرشد بزرگ پرداخته اند چنانكه مولوی گفته است :
عطار روح بود و سنایی دو چشم او ما از پی سنایی و عطار آمدیم
معرفی آثار
آثار شیخ به دو دسته منظوم و منثور تقسیم می شود . آثار منظوم او عبارت است از : ۱- دیوان اشعار كه شامل غزلیات و قصاید و رباعیات است ۲- مثنویات او عبارت است از : الهی نامه ، اسرار نامه ، مصیبت نامه ، وصلت نامه ، بلبل نامه ، بی سر نامه ، منطق الطیر ، جواهر الذات ، حیدر نامه ، مختار نامه ، خسرو نامه ، اشتر نامه و مظهر العجایب . از میان این مثنوی های عرفانی بهترین و شیواترین آنها كه به نام تاج مثنوی های او به شمار می آید منطق الطیر است كه مموضوع آن بحث پرندگان از یك پرنده داستانی به نام سیمرغ است كه منظور از پرندگان سالكان راه حق و مراد از سیمرغ وجود حق است كه عطار در این منظومه با نیروی تخیل خود و به كار بردن رمزهای عرفانی به زیباترین وجه سخن می گوید كه این منظومه یكی از شاهكارهای زبان فارسی است و منظومه مظهر العجایب و لسان الغیب است كه برخی از ادبا آنها را به عطار نسبت داده اند و برخی دیگرمعتقدند كه این دو كتاب منسوب به عطار نیست .
۲- آثار منثور : یكی از معروف ترین اثر منثور عطار تذكره الاولیاء است كه در این كتاب عطار به معرفی ۹۶ تن از اولیاء و مشایخ و عرفای صوفیه پرداخته است .
گزیده ای از اشعار
ای هجر تو وصل جاودانی اندوه تو عیش و شادمانی
در عشق تو نیم ذره حسرت خوشتر ز وصال جاودانی
بی یاد حضور تو زمانی كفرست حدیث زندگانی
صد جان و هزار دل نثارت آن لحظه كه از درم برانی
كار دو جهان من برآید گر یك نفسم بخویش خوانی
با خواندن و راندم چه كار است؟ خواه این كن خواه آن ، تو دانی
گر قهر كنی سزای آنم ور لطف كنی سزای آنی
صد دل باید بهر زمانم تا تو ببری بدلستانی
گر بر فكنی نقاب از روی جبریل شود به جان فشانی
كس نتواند جمال تو دید زیرا كه ز دیده بس نهانی
نه نه ، كه به جز تو كس نبیند چون جمله تویی بدین عیانی
در عشق تو گر بمرد عطار شد زنده دایم از معانی
* * *
گم شدم در خود چنان كز خویش نا پیدا شدم شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم
سایه ای بودم زاول بر زمین افتاده خوار راست كان خورشید پیدا گشت نا پیدا شدم
ز آمدن بس بی نشان وزشدن بی خبر گو بیا یك دم برآمد كامدم من یا شدم
نه ، مپرس از من سخن زیرا كه چون پروانه ای در فروغ شمع روی دوست نا پروا شدم
در ره عشقش قدم در نه ، اگر با دانشی لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم
چون همه تن می بایست بود و كور گشت این عجایب بین كه چون بینای نابینا شدم
خاك بر فرقم اگر یك ذره دارم آگهی تا كجاست
چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان من ز تاثیر دل او بیدل و شیدا شدم