یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۹ - ۱۳ : ۰۱
Saturday, Mar 20, 2010 صفحه اصلی آفتاب من خبرنامه‌های آفتاب عضویت ویژه نظرات
 کاربر مهمان
ورود به آفتاب عضويت در آفتاب
ثبت صفحه دعوت از دوستان
صفحه کلید فارسی
جستجوى سريع جستجوی پیشرفته
ا نجمن علمی و فرهنگی
مقالات فرهنگی و هنری ادبیات و شعر ترا نباید که گواهی دروغ دهی ...
۱۷ بهمن ۱۳۸۸
  ◊   دفعات نمایش : ۲۴۵       Saturday, Feb 6, 2010
ترا نباید که گواهی دروغ دهی ...
روزی در حال ور رفتن با یک اسباب بازی پشت میزم نشسته بودم و در همان حال چند کلمه رکیک را زیر لب تکرار می کردم که چیزی از معنایشان نمی دانستم و احتمالاً در کوچه و خیابان به گوشم خورده بود. زنی میهمان مادرم بود. این زن کلمات را شنید و با مادرم در میان گذاشت.

روزی در حال ور رفتن با یک اسباب بازی پشت میزم نشسته بودم و در همان حال چند کلمه رکیک را زیر لب تکرار می کردم که چیزی از معنایشان نمی دانستم و احتمالاً در کوچه و خیابان به گوشم خورده بود. زنی میهمان مادرم بود. این زن کلمات را شنید و با مادرم در میان گذاشت. مادر با سیمایی جدی پرسید این مزخرفات را از کجا یاد گرفته ام. خاصه که آن زن غریبه فشار می آورد. من با تعجب بسیار از اصرار او، چند لحظه ای در ذهن خود کاویدم، سپس اسم پسری را بردم که در دبستان می دیدمش. بی فایده دو- سه نام دیگر را هم قطار کردم، همه نوجوانان دوازده- سیزده ساله ای بودند که به زحمت اگر یک یا دو جمله با آنها رد و بدل کرده بودم. چند روزی پس از این ماجرا در کمال شگفتی من- معلم پس از زنگ آخر مرا نگه داشت و به همراه من، آن چهار پسر را هم که به چشمم یک پا مرد می آمدند، بس که قد و سالشان بیشتر از من بود. سپس کشیشی که تعلیمات دینی درس می داد، و مدیریت دبستان را هم به عهده داشت، وارد شد. این حضرت با معلم پشت یک میز نشست و به من گفت کنار او جای بگیرم. پسرها برعکس باید که جلوی میز به ردیف می ایستادند و منتظر می ماندند تا چه در انتظار آنهاست. با لحنی رسمی از آنها سؤال شد که آیا کلمات خاصی را در حضور من به زبان نیاورده اند. این پسران زبانشان بند آمد و هاج و واج ماندند.

در پی آن کشیش روبه من کرد و پرسید آن حرف های زشت را در کجا از این پسرها شنیده ام. من دوباره ذهن و زبانی روان یافتم و در جا با قاطعیتی خشک پاسخ دادم: »در جنگل برودر لاین«، این جنگل با یک ساعت فاصله از شهر، جایی است که در همه عمرم پا به آن نگذاشته بودم و فقط چند بار اسمش را شنیده بودم. پرسیده شد: »چطور گذر شما به آنجا افتاد؟« گفتم این پسرها با اصرار مرا همراه خود به گردش بردند، و با تفصیل رفتاری را شرح دادم که خاص پسرهای بزرگتر در همراه ساختن کوچکترها برای گردش و شیطنت است. متهمان عصبانی شدند و اشک ریزان قسم خوردند که برخی شان مدتهاست، و برخی هرگز پا به این جنگل نگذاشته اند، با من که ابد!! و با چنان نفرت وحشت آلودی به من خیره شدند، که گویی که ماری بدطینت دیده اند. می خواستند با سرزنش و بازخواست به سرم بریزند، اما اخطار گرفتند که آرام باشند. از من خواسته شد راهی را شرح دهم که این گروه رفته بود.

در یک لحظه راه با روشنی در پیش چشمم قرار گرفت. برانگیخته از این همه انکار و اعتراض به قصه ای که من خودم به آن باور داشتم- و گرنه چگونه می توانستم واقعیت صحنه پیش چشمم را برای خود توصیف کنم؟ - باری شروع به شرح جاده اصلی و فرعی آنجا کردم و اضافه کردم که در راه با چوب- فندق از درخت پایین ریختیم، سیب زمینی دزدیدیم و در آتش کباب کردیم. و در ضمن یک بچه دهاتی مزاحم را هم کتک زدیم. و اینطور سرهم کردم که به جنگل که رسیدیم دوستان من بالای کاج های بلندی رفتند و از روی شاخه ها به کشیش و معلم لقب های زشتی دادند. طبیعی است این خودم بودم که از پی باریک بینی در ظاهر این آقایان، از مدتها پیش آن لقب ها را در دل تراشیده و نگه داشته بودم. ولی حال فرصت مغتنمی دست داده بود تا برای آنها شنونده پیدا کنم. آقایان در مقام واکنش با همان حدت به خشم آمدند که پسران دستاویز شده حیرت کردند.

اما من افزودم اینها سپس از درخت پایین آمدند و شاخه های بزرگی را بریدند و از من خواستند که من هم بالای درختی دیگر بروم و این لقب ها را بلند تکرار کنم. و چون خودداری کردم، دست و پایم را به یک درخت بستند و با آن شاخه ها آنقدر مرا زدند تا آخر، هر چه که حکم می کردند، گفتم: از جمله آن کلمات ناشایست را و در همان حال که این کلمات را می گفتم، پنهانی و از پشت سرم گذاشتند و رفتند. همان موقع یک کشاورز سر رسید. این مرد حرف های زشت مرا شنید، جفت گوشم را گرفت و گفت: »صبر کنید! ای تخم جن های بدذات! این یکی را گیر انداختم.« و چند سیلی

به من زد.

بعد او هم گذاشت و رفت و مرا به حال خود رها کرد. در این میان هوا دیگر رو به تاریکی می رفت. با زحمت زیاد دست و پایم را باز کردم و در جنگل تاریک دنبال راه خانه گشتم، اما گم شدم و در یک جوی گود افتادم، و گاهی شنا کنان گاهی دست و پازنان در آب تا آخر جنگل رفتم، و به این ترتیب پس از گذراندن خطرهای زیاد، راه درست را پیدا کردم. اما یک گاومیش بزرگ به من حمله کرد که با تیرچه ای که به سرعت از یک پرچین کندم، او را زدم و فراری دادم.

در مدرسه هرگز چنین سخنوریی را در من سراغ نداشتند. پس به ذهن هیچ کس هم نرسید که برای مثال از مادرم پرس و جو کنند آیا من یک روز خیس و دیر وقت به خانه برگشته ام یا نه؟ برعکس غیبت این یا آن جوان را در روز گزارش ساختگی من با این ماجرا مرتبط شمردند. به خاطر کم سالی به قصه ای که این چنین آسان و نامنتظر از آسمان آبی سکوت معمول من سرریز کرده بود، باور نشان دادند. در نتیجه متهمان بی کمترین گناهی لاابالی و بدتر از همه بد ذات لقب گرفتند، چرا که آن انکار یکپارچه و سرسختانه آنها، و آن برافروختگی و نومیدی به حقشان وضع را بدتر می کرد. پس به سنگین ترین مجازات، نشستن بر نیمکت ننگ، محکوم شدند، کتک هم از والدینشان خوردند و در زیرزمین حبس شدند.

به گنگی به خاطر می آورم که کار زشتم چندان مرا به دغدغه نینداخت. برعکس، حتی لذت می بردم که تراوش ذهنیم براساس قاعده داستان پردازی - آنهم این اندازه ملموس و خوشایند- پایانی عادلانه می یافت و زبان خلاق من حوادثی چشمگیر، حیرت و رنج به دنبال می آورد. هیچ درک نمی کردم چرا این جوان های ناحق دیده این قدر آه و ناله می کنند و از من عصبانیند. زیرا داستان روالی روشن و بدیهی داشت، و من به همان اندازه در تغییر آن عاجز بودم که خدایان عهد عتیق در تغییر حکم سرنوشت.

محکومان کسانی بودند که در همان دنیای کودکی هم می شد سربزیر خواند نشان، پسرانی مؤدب و متین که تا آن زمان بهانه ای برای سرزنشی تند به دست کسی نداده بودند، و بعدها هم شهروندانی آرام و کاری شدند، پس یاد آن شیطنت و آن ناروایی هر چه عمیق تر در خاطر آنان نقش بسته بود و چون سال ها بعد آن را به رُخم کشیدند، من این داستان فراموش شده را دوباره و با وضوح تمام به خاطر آوردم. بیش و کم هر واژه آن از نو در ذهنم بیدار شد و اینک با خود خوریی دیر پا و مضاعف آزارم می داد. هر باره با یاد آن، خون به سرم می تاخت. دلم می خواست با همه توان گناه را به گردن آن بازپرسان زود باور بیندازم، و بیش از همه آن زن پرچانه را محکوم کنم که آن حرف های رکیک را شنیده و تا یافتن سرمنشایی مشخص برای آنها، آرام ننشسته بود.

سه تن از این هم دبستانی های پیشین مرا بخشیدند، و چون دیدند آن داستان کهنه چقدر آزارم می دهد، به خنده افتادند و خشنود بودند که چنین دقیق و کامل جزییات را به یاد می آورم. تنها نفر چهارم که در زندگی مشکل بسیار داشت، نتوانست فرقی میان دوران کودکی و بزرگسالی بگذارد، و این بدی را چنان از من به دل گرفت که گویی همین امروز و با عقل آدمی بزرگسال مرتکب آن شده ام. پس هرباره با عمیق ترین نفرت از کنارم

می گذشت و چون نگاه هایی خفت بار به من می کرد، من نمی توانستم مقابله به مثل کنم، چرا که آن ناروای دیرین بر وجدانم سنگینی می کرد و نه او می توانست آن را فراموش کند، نه من.

نویسنده: گتفرید کلر
مترجم: محمود حداوی
گتفرید کلر
Gottfried Keller
گتفرید کلر(۱۸۹۰-۱۸۱۹)، شاعر و داستان پرداز ملی سوئیس در قرن نوزدهم است. وی که در آغاز کودکی پدر خود را از دست داد، در شرایط تلخ تنگدستی بزرگ شد، و تا مدت ها به قول خاقانی»ریزه روزی اش از ریزش ریسمان مادر« بود. کلر دبستان ویژه کودکان بی بضاعت را گذراند، اما در مدرسه گناه شیطنتی را بار دیوار کوتاه این یتیم کردند که در نتیجه از تحصیل در دوره دبیرستان محروم شد. با این همه با تحمل مشکلات بسیاری به مونیخ رفت تا به آموزش نقاشی بپردازد، اما در این زمینه توفیقی نیافت، و در جستجوی سرشت هنری خود این بار به سرایندگی روی آورد و با همان نخستین مجموعه اشعارش در سال۱۸۴۰ شاعر آزادمنش سوئیس نام گرفت و از طرف دولت برای ادامه تحصیل به آلمان رفت. کلر در آنجا از نزدیک توانست با بزرگان ادب و فلسفه آلمان همچون هروگ، شاعر مردمی و فویرباخ فیلسوف نواندیش دوستی برقرار کند و این همه بر بینش هنری او تاثیری ژرف گذاشت.
در آثار وی فرزانگی عوام با طنزی نیک خواهانه و محبتی تفاهم آمیز نسبت به آدم ها، همراه توصیف باریک بینانه واقعیت کنار هم می نشیند. شهرت خاص وی در نوول نویسی است و در این زمینه به ویژه دونوول او- رمئو و ژولیت در دهکده و نه، همین لباس زیباست نشان آدمیت! که تنگ اندیشی و ریاکاری شهروندان خرده پا را به سخره می گیرد، به عرصه ادب جهانی درآمده است. داستان حکیمانه حاضر از کودکی وی مایه گرفته است.
ماهنامه نفت پارس ( www.naftepars.ir )
داستان
دریافت مقاله ثبت مقاله آفتاب من چاپ بازگشت
     
کاربر گرامی، برای ارسال این صفحه به دوستان ، باید ابتدا وارد سایت شوید. ورود به سیستم عضو سایت نیستید؟
 
  نظر شما درباره این مقاله :
ارسال
نظرات کاربران :
تا کنون هیچ ‌مطلبی درباره‌ این مقاله ارسال نشده است.
 
   بحث‌و‌گفتگو
نقاب
تصادفی در یکی از خیابان‌های دوبی منجر به آشنایی و سرانجام ازدواج …
شعرهای من
در این بخش منتظر شعرهائی هستیم که شما سروده‌اید. تا دیگران بخوانند …
ترافیک
تهران دیگر قابل سکونت نیست و از دست دولتمردان جمهوری اسلامی نیز جز …
آتیلا پسیانی
متولد: 1336
با بازی در فیلم طلسم به سینما آمد. قبل از آن در تلویزیون و در …
عقب ماندگی
در رویارویی با برتری بیگانگان در دوران معاصر، بخصوص در عرصه‌های …
نقش و کارکرد تبلیغ در افکار عمومی
ما همواره اعلام کرده‌ایم که برای رسیدن به قدرت از امکانات دموکراسی …
محاکمه در خیابان
کارگردان: مسعود کیمیایی
نویسنده: مسعود کیمیایی (با همراهی اصغر فرهادی)
سال …
شهاب حسینی
تاریخ تولد: 1352
مدرک تحصیلی: دانشجوی انصرافی روانشناسی دانشگاه تهران. …
جلال ذوالفنون‌
استاد جلال ذوالفنون در سال ۱۳۱۶در آباده فارس متولد شد در کودکی به …
 
   شاعران پارسی‌گوی
امیر‌خسرو دهلوی
استان‌ها
قوانین و مقررات حقوقی
بزرگان نثر پارسی
علوم انسانی
امتحان
قوانین و مقررات جزائی
بهداشت و درمان
 
اس ام اس‌های ویژه سال نو
اس ام اس‌های ویژه سال نو
طالع‌بینی شنبه ۲۹ اسفند ماه
طالع‌بینی شنبه ۲۹ اسفند ماه
رئیس جمهور خواهان برگزاری رفراندوم درباره اجرای طرح هدفمند كردن یارانه‌ها شد
رئیس جمهور خواهان برگزاری رفراندوم درباره اجرای طرح هدفمند كردن یارانه‌ها شد
آیت‌الله امینی: توهین به خانواده و بیت امام توهین به خود امام راحل است
آیت‌الله امینی: توهین به خانواده و بیت امام توهین به خود امام راحل است
نوروز جشنی بر پایه ریاضی و نجوم ایرانیان
نوروز جشنی بر پایه ریاضی و نجوم ایرانیان
فرمانده نیروی‌انتظامی: جان‌باختن برخی افراد در كهریزک تاسف‌برانگیز بود
فرمانده نیروی‌انتظامی: جان‌باختن برخی افراد در كهریزک تاسف‌برانگیز بود
دیدگاه اسلام درباره آئین های نوروزی
دیدگاه اسلام درباره آئین های نوروزی
آخرین روزهای اکران فیلم دراماتیک «فوتبال ۸۸»
آخرین روزهای اکران فیلم دراماتیک «فوتبال ۸۸»
خاتمی: صهیونیستها در پی نابودی قدس هستند/ کدورتها را باید فراموش کرد
خاتمی: صهیونیستها در پی نابودی قدس هستند/ کدورتها را باید فراموش کرد
ذوب آهن حریف استیل‌آذین شد
ذوب آهن حریف استیل‌آذین شد
عضویت در خبرنامه‌ها
ارسال مقاله
مقالات من
 همچنین مشاهده کنید
اصل
اصل
تلویزیون روشن بود اما کسی به آن توجه ای نداشت. از وقتی که پلیس دیش ماهواره را از روی پشت بام …
داستان دختر کانادایی
داستان دختر کانادایی
کار با هیئت تجاری شروع شد ، روز اول شامل آشنا کردن آنها با محیط کشور جدید بود ، روز دوم بد …
وی یروچکا
وی یروچکا
ایوان آلکسی یویچ آگنیوف آن شامگاه ماه اوت را خوب به خاطر می آورد که درِ شیشه ای سرسرا را …
چزاره پاوزه در سرمای تهران
چزاره پاوزه در سرمای تهران
پرده را کنار می‌زنم. باغبان پارک می‌داند که بارش برف حالا حالاها ادامه دارد و تمام راهی …
پنجره پشتی
پنجره پشتی
پنجره‌ای در آشپزخانه خانه‌ی من و همسرم وجود دارد که رو به کوچه‌ی پشتی باز می‌شود...
 تازه‌ها
شب عید
شب عید
تعریف لنا از عشق در کلاس درس
تعریف لنا از عشق در کلاس درس
سوررئالیست انسان‌گرا
سوررئالیست انسان‌گرا
شعر سیاسی در دوره پهلوی دوم
شعر سیاسی در دوره پهلوی دوم
هزار و یک شب
هزار و یک شب
شل سیلوراستاین، نویسنده محبوب بچه ها
شل سیلوراستاین، نویسنده محبوب بچه ها
روش های درست نویسی و درست گویی در زبان
روش های درست نویسی و درست گویی در زبان
ادبیات فارسی و ظرفیت‌های ‌درام ایرانی
ادبیات فارسی و ظرفیت‌های ‌درام ایرانی
جلوه های نوروز و بهار در شعر فارسی
جلوه های نوروز و بهار در شعر فارسی
گزیدهٔ غزل روز (م - شوریده )
گزیدهٔ غزل روز (م - شوریده )
معرفی آرشیو موسیقی
گروه پارت
 آلبوم ورود ممنوع
ترجمه

بیش از ۵۰۰ مترجم متخصص در ۲۶ رشته و ۱۷ زبان

تخفیف ویژه سفارشات آنلاین

۶۶۹۰۰۱۹۴-۵

آگهی‌ها
◊ فروشگاه ایران می شاپ
» فروشگاه ایران می شاپ www.iran-meshop.net تنها فروشگاه عرضه محصولات اورجینال تبلیغات تله شاپینگ …
◊ پیامک آموت (مورد تایید مایکروسافت)
» نرم افزار پیامک آموت تنها نرم افزار مورد تایید شرکت مایکروسافت در ایران می باشد. *ارسال …
◊ مبلمان اداری محیط آرا
» شرکت " مبلمان اداری محیط آرا " ، بزرگترین و صنعتی ترین کارخانه تولید مبلمان اداری …
◊ قویترین محصولات جهان ((فوق العاده))
» www.modava.ir • بزرگترین و برترین سایت جنسی و زناشویی ایران • ارائه تمامی محصولات برتر حال …
◊ فروش لوازم و ادوات و بسته بندی
» فروش کلیه لوازم وادوات دستی و برقی و پنوماتیک و ماشین های تسمه کش و فروش ملزومات …
◊  سرچشمه همه فسادها بیکاری است، شیطان برای دست‌های بیکار، کار تهیه می‌کند. پاسکال  ◊
معرفی شرکت
   آریا پرواد    شرکت مهندسی سپهر طرح کیمیا
   کنترل سازان فرآیند    ارجنت الکترونیک
   لیفتراک هواکار ( نماینده انحصاری لیفت ...   پارس لودرز
معرفی سایت
   کلینیک کاهش وزن سیـبـیـتـا    سی دی باران دات کام
   شرکت راه و ابنیه سپهر    شرکت تلاش و توسعه آسیا
   شرکت کارگزاری مشاوران سهام    شرکت کامپیوتر طوسیران
کار و کاريابى آگهى‌ها آدرسها بانکهای اطلاعاتی لينک‌ها بازار گل و هديه آرشیو موسیقی فتوبلاگ بحث و گفتگو انجمن علمی و فرهنگی
صفحه اصلىراهنمانقشه سايتدرباره ماتماس با مانظراتمآخذآفتاب من
Vista Research & Information Technology Center
.All Rights Reserved  2009 © 
support@aftab.ir
صفحه کلید فارسی
جستجوى سريع جستجوی پیشرفته