جست وجوی معنا و كاوش درباره وجود معنا در زندگی، از جمله پایدارترین كنش های انسانی در تاریخ شده است . این كنش تا آنجا گسترده شده كه پاره ای اندیشمندان، معناطلبی آدمیان را مبارك ترین دغدغه بشری نامیده اند. ویكتور فرانكل از جمله روانشناسانی است كه تمركز عمده خود را حول محور «معنا» نهاده است و این دغدغه را در قالب آثاری گرد آورده است. او در این مسیر به ابداع نظریه لوگوتراپی (معنی درمانی) همت كرده است. مقاله حاضر در پی آن است كه مهم ترین محورهای این نظریه را محل تأمل قرار دهد.
ویكتور امیل فرانكل، متخصص اعصاب و استاد روانپزشكی و فلسفه دانشگاه وین وبنیانگذار «معنی درمانی» (لوگوتراپی)، در ۲۶ مارس ۱۹۰۵ م در شهر وین دیده به جهان گشود. پس از طی تحصیلات مقدماتی وارد دانشگاه شد و در همان شهر در سال ۱۹۳۰ م دانشكده را به پایان رسانید. در سپتامبر سال ۱۹۴۲ م حوادثی برای وی رخ داد كه زندگی شخصی و حرفه ای اش را به كلی تحت تأثیر قرار داد. در آن سال در جنگ اسیر شد و در حالی كه سی و هفت سال داشت، سیر و سفر حماسه وار سه ساله اش را در دنیای كابوسناك ظلم و شكنجه و محرومیت و گرسنگی آغاز كرد و با معرفتی كه زائیده تجربه دست اول بود، از اسارت بازگشت؛ تجربه اینكه انسان ها در هر حال و وضعی در انتخاب اعمال خویش مختارند. اینكه حتی در تاریك ترین لحظه ها، می توان نشانه ای از آزادی معنوی و پاره ای از استقلال خود را حفظ كرد. او پی برد كه انسان ها می توانند هر چیز ارزشمند را از دست بدهند، مگر بنیادی ترین آزادی بشری را؛ آزادی انتخاب شیوه برخورد یا واكنش نسبت به سرنوشت و آزادی برگزیدن راه خویش را. او با تأكید بر اهمیت اراده معطوف به معنای وجود انسان یعنی نظامی كه خود آن را «معنی درمانی» خوانده است، كارش را از نو آغاز كرد. و با پشتكار و سختكوشی كم نظیر، نگرش خویش را به طبیعت انسان، به صورت مقاله و سخنرانی و تألیف سی و دو كتاب، كه بسیاری از آنها به بیست و هفت زبان ترجمه شده اند، پرورانده و انتشار داد. و در دوم سپتامبر سال ۱۹۹۷ م دیده از جهان فروبست.
نظام لوگوتراپی فرانكل و نظریه اش درباره طبیعت انسان در علم روانپزشكی امروز با استقبال بسیار روبرو شده است، هر چند كه شهرت آن به اندازه نظریه فروید یا مزلو نیست، به تدریج به سطحی از اعتبار می رسد كه پیشرفت و نفوذ مداومش را تضمین می كند. نگارنده در مقاله پیش رو می كوشد تا اهم مفاهیم لوگوتراپی را به طور گذرا گزارش كند.
لوگوتراپی (معنی درمانی): لوگوتراپی، پس از روانكاوی فروید و روانشناسی فردی آدلر، به مكتب سوم روان درمانی وین نامبردار است. لوگوتراپی از واژه یونانی لوگوس، به معنی كلمه، روح، خدا یا معنا گرفته شده است. اما فرانكل تنها بر معنای آخرین عطف توجه می كند، هر چند كه معانی دیگر نیز پربیراه نیستند(۱). از اینرو، لوگوتراپی، در لغت به معنی «درمان از طریق معنا» است و نوعی درمان فعالانه ـ رهنمودی است كه متوجه یاری رساندن به بیمار، خاصه در مراحل بحرانی زندگی است(۲). لوگوتراپی نوعی فلسفه زندگی است كه بر احترامی عمیق به شأن و منزلت هر فرد، قطع نظر از نژاد، رنگ پوست و عقیده مبتنی است. این نوع درمان، مفروض می گیرد كه زندگی معنایی بی قید و شرط دارد و معنا را هركس، در هر كجا و در هر زمانی می تواند بیابد و كشف كند(۳). لوگوتراپی در ردیف روانپزشكی وجودی یا روانشناسی انسانی قرار می گیرد و به طور كلی، به لحاظ فلسفی ریشه در اگزیستانسیالیسم و پدیدارشناسی، به لحاظ روان شناختی ریشه در روانكاوی و روانشناسی فردی، و به لحاظ معنوی ریشه در تعهدی تام و تمام به وجود انسان دارد همچون موجودی كه به طرز تقلیل ناپذیری معنوی است(۴). لوگوتراپی فرانكل به طریقی متفاوت از بیشتر نظریه های روان درمانگری به زندگی انسان می نگرد و دست كم سه پیش فرض اساسی دارد:
الف) زندگی در هر شرایطی دارای معنا است.
ب) انسان اراده معطوف به معنا (Will to meaning) دارد و این اراده به نیاز مداوم انسان به جست وجو، نه برای خویشتن، بلكه برای معنایی كه به هستی منظوری بخشد، ارتباط می یابد. (نباید از نظر دور داشت كه نگرش فرانكل به سلامت روان، تأكید عمده را بر اراده معطوف به معنا می نهد و در واقع، این چارچوبی است كه هر چیز دیگری در آن شكل می گیرد)، ج) انسان تحت هر شرایطی از این آزادی بهره مند است كه اراده معطوف به معنا را به ظهور برساند و معنایی بیابد(۵). به دیگر سخن، لوگوتراپی سه كانون دارد، یعنی، بر سه واقعیت وجود انسان تمركز می یابد: اراده معطوف به معنا، معنایی در رنج و آزادی اراده. در مورد اخیر، آزادی انتخاب انسان نه تنها به آزادی در انتخاب شیوه زندگی اش، بلكه حتی به شیوه مردنش هم مربوط می شود(۶). هدف لوگوتراپی، رهایی اراده معطوف به معنا و یاری به بیمار در یافتن معنای زندگی است. به هر روی، در جریان این كار، از تحلیل «خویشتن فهمی هستی شناختی مقدم بر تأمل یا «حكمت دل» (Wisdom of heart) و ژرفنای ناخودآگاهش كمك می گیرد. از طریق لوگوتراپی این حكمت به سطح آگاه می رسد. لوگوتراپی، یعنی باز ترجمان این «حكمت دل» به زبان ساده، یعنی به زبان مردم عادی كه بتوانند از آن بهره گیرند(۷).
●مبانی لوگوتراپی:
لوگوتراپی سه اصل و مبنای اساسی دارد.
الف) اگزیستانسیالیسم، ب) فلسفه رواقی، ج) تجارب خود فرانكل در اردوگاه های كار اجباری(۸).
الف) لوگوتراپی بر آزادی اراده و مسؤولیتی كه از پی آن می آید تأكید می كند. در واقع، آزادی انتخاب یكی از ابعاد هستی انسان است. عوامل غیرمعنوی، یعنی غریزه، توارث یا اوضاع و احوال محیط، چیزی را برای ما تعیین نمی كنند. اگر بخواهیم سلامت روانی (Mental health) داشته باشیم، آزادی انتخاب رفتار خود را داریم و باید این آزادی را به كار ببریم. كسانی كه این آزادی را تجربه نمی كنند، یا متعصبانه به جبر معتقداند یا به شدت روان نژنداند (روان نژند به مفهوم رایج آن و نه اندیشه زاد). روان نژندها راه تحقق استعدادهای بالقوه و در نتیجه رشد و پرورش كامل انسانی خویش را می بندند(۹). به گفته فرانكل«آزادی چیزی جز جنبه منفی از كل یك پدیده نیست كه جنبه مثبت آن مسؤولیت است. اگر آزادی با مسؤولیت همراه نباشد، ممكن است در معرض انحطاط تا خودكامگی صرف قرار گیرد. به همین دلیل است كه توصیه می كنم، مجسمه آزادی در كرانه شرقی با یك مجسمه مسؤولیت در كرانه غربی تكمیل شود.» پس كافی نیست احساس كنیم كه آزادی انتخاب داریم، باید مسؤولیت انتخابمان را هم بپذیریم. از آنجا كه پذیرش مسؤولیت به طور قاطع و الزام آوری در لوگوتراپی مستتر است، روش درمانی آن بر این استوار است كه «چنان بزی كه گویی بار دومی است كه زندگی می كنی و در بار اول همان خطا را كرده ای كه اینك در حال انجام آنی». تلاش لوگوتراپی این است كه بیمار را كاملاً از وظیفه مسؤولیت پذیری خود آگاه كند، ولی باید او را آزاد بگذارد كه خود را در هر مورد مسؤول هركس و هرچیزی كه می خواهد بكند. لوگوتراپی انسان را بیش از هر چیز بر مبنای مسؤولیتش تعریف می كند(۱۰)، اما انسان پاسخگوی كیست؟ لوگوتراپی نمی تواند به این پرسش پاسخ دهد. بیماران خود باید پاسخ ها را بیابند. لوگوتراپی تنها می تواند آگاهی بیمار را نسبت به مسؤولیتش ارتقا بخشد و این مسؤولت شامل پاسخگویی به چگونگی تفسیر زندگی نیز هست، یعنی تفسیری در راستای الهی یا الحادی. لوگوتراپی را می توان آموزش مسؤولیت دانست. تأكید لوگوتراپی بر مسؤولیت نه تنها آگاهی روزافزون بیمار را نسبت به مسؤولیت خودش برمی انگیزد، بلكه مانع موعظه درمانگر هم می شود. لوگوتراپی، به بیمار هدف نمی دهد، اگر چنین كند دیگر لوگوتراپی نیست(۱۱)، مسؤولیت، پذیرش این نكته است كه زندگی ما نتیجه انتخاب های گذشته ماست و آینده هم با تصمیماتی شكل می گیرد كه امروز گرفته ایم. باید به بهترین انتخاب دست یازیم، انتخابی كه به نفع خود ما و دیگران است(۱۲). با توجه به اینكه جست وجوی معنا لازمه اش مسؤولیت شخصی است هیچ كس و هیچ چیز دیگر نمی تواند به ما احساس و منظور در زندگی بدهد. این مسؤولیت خود ماست كه راهمان را پیدا كنیم و آنگاه كه یافتیم در آن پایمردی كنیم. باید به مانند خود فرانكل، با احساس مسؤولیت و آزادانه با شرایط هستی خویش رویاروی شویم و در آن منظوری بیابیم. زندگی پیوسته ما را به مبارزه می طلبد، پاسخ ما نباید سخن و اندیشه بلكه، باید عمل باشد(۱۳).
ب) لوگوتراپی اصل و اساسی رواقی دارد، چرا كه مدعی است كه حال و وضع جهان هرچه باشد، طرز تلقی و نگرش ما همواره یاری رسان ما است. در واقع، تجلی این اصل و اساس را جایی مشاهده می كنیم كه فرانكل در سومین رهیافت معنایابی، یعنی ارزش های نگرشی، از آن سخن می گوید. به اعتقاد او، بشر در سخت ترین شرایط، آزادی انتخاب نگرش و طرز تلقی خود را دارد. حتی در مواجهه با رنج و مرگ با نشان دادن شجاعت می توانیم موقعیتی خاص را معنادار كنیم. (نك: ادامه مقاله، ارزش های نگرشی)
ج) نظریه و شیوه درمانی فرانكل، یعنی لوگوتراپی، حاصل تجارب او در اردوگاه های كار اجباری است. وی با مشاهده آنهایی كه جان سالم به در بردند و آنهایی كه مردند، دریافت كه این سخن فردریش نیچه (Friedrich Nietzche) روی در صواب دارد: «آنكه چرایی در زندگی دارد، با هر چگونه ای خواهد ساخت»(۱۴). او می دید افرادی كه امید می بستند تا به معشوق خود بپیوندند، یا آنهایی كه نقشه و طرحی برای كامل شدن داشتند یا افرادی كه از ایمان قوی بهره داشتند، نسبت به آنهایی كه امیدشان به همه چیز را از دست داده بودند، از فرصت و شانس بیشتری برای زنده ماندن برخوردار بودند. در واقع، می توان گفت كه كارآمدی نظریه فرانكل متكی بر این واقعیت است كه در اوضاع و احوال بحرانی اردوگاه های كار اجباری آزموده شده است. اوضاع و احوالی چنان بحرانی و شدید كه مبتكرترین روانشناسی تجربی هم نمی توانست به چنین ابداعی دست بزند. اگر فرانكل بنابه اعتقادش به اراده معطوف به معنا توانست در چنان اوضاعی معنایی در زندگی بیابد، بدان معنا است كه در موقعیت هایی كه ما روزانه با آنها رویاروییم، چنین نگرشی عملی تر است. به عبارت دیگر، اگر نظام او در آن وضعیت دشوار موفقیت آمیز بود، پس ظاهراً باید در شرایط ما كه به آن شدت و دشواری نیست، كارآمدتر باشد و این از نكات مثبت نظریه اوست(۱۵).
●معنای زندگی
آلبركامو در افسانه سیزیف مدعی است كه «در حقیقت فقط یك سؤال جدی وجود دارد و آن این است كه آیا زندگی ارزش زیستن دارد یا نه؟» آلبرت اینشتین نیز بر این باور است كه: «انسانی كه زندگی اش را بی معنا می بیند، نه تنها بیچاره است، بلكه دشوار بتوان گفت كه شایسته زیستن است». به گفته فرانكل، جست وجوی معنایی برای زندگی و نیز پرسش درباره اینكه آیا چنین معنایی وجود دارد، حق ویژه انسان است. این جست وجو نشان از درستی و صمیمیت عقلی دارد(۱۶). معناجویی حقیقتاً نیاز ویژه ای است كه قابل تنزل به سطح دیگر نیازها نیست و با درجه كم یا زیاد در همه انسان ها وجود دارد. گرچه زیگموند فروید نوشته است: «لحظه ای كه شخص در مورد احساس یا ارزش زندگی به تحقیق بپردازد، بیمار است»، ولی به عقیده فرانكل، شخص به این وسیله انسانیت خویش را متجلی می سازد. این برای انسان یك موفقیت انسانی است كه درصدد یافتن معنای زندگی باشد. حتی سؤال كردن در این مورد كه آیا اصلاً معنایی در كار هست یا نه، یك موفقیت انسانی است(۱۷). پس اراده معطوف به معنا نه تنها نمایانگر انسانیت بشر، بلكه، معیار مطمئنی برای سلامت روان نیز به شمار می رود. افزون بر این، شواهد به دست آمده حاكی از آن است كه بی معنایی و بی هدفی نشانگر ناسازگاری هیجانی است.