فرانكل باعرضه داشتن ارزشهای نگرشی به صورت یكی از راههای معنا بخشیدن به زندگی، این نوید را به ما می دهد كه هستی انسان حتی در دردناك ترین موقعیت ها می تواند معنا و منظوری بیابد. می توانیم معنای زندگی خویش را تا آخرین لحظه هستی حفظ كنیم. فرانكل از بیماران درمان ناپذیری كه در بد اقبالی خویش معنا می یابند و در نتیجه ،كار و شهامتی عظیم از خود نشان می دهند نكات تكان دهنده ای می آورد. شاید اصطلاح رایج «مرگ باوقار» از ویژگی های كسانی باشد كه اراده معطوف به معنای خود را در موقعیت مرگ خویش یافته اند. این جنبه از نظام فكری فرانكل بیشترین امید را به انسان می بخشد.
اعتقاد به اینكه می توان در آمادگی برای مرگ و در خود مردن، برای زندگی معنایی یافت، تسلی بخش است. (۵۳) هنگامی كه با سه گانه تراژیك زندگی، یعنی رنج، گناه و مرگ روبه رو می شویم با تغییر طرز تلقی خود می توانیم این سه گانه را به چیزی خلاق و مثبت تبدیل كنیم. به طوری كه می توانیم رنج را به موفقیت و دستاوردهای انسانی تبدیل كنیم. از گناه فرصتی برای بهتر شدن به دست آوریم؛ و درگذرا بودن زندگی انگیزه هایی برای اقدام مسئولانه(۵۴) بیابیم. می توان گفت كه انسان فاعل مختاری است كه می تواند در هرموقعیتی به انتخاب رفتار و واكنش خود بپردازد. هر انسانی از عوامل و نیروها مگر آنهایی كه به شدت او را وا می دارد بر ابعاد معنا و منظور زندگی خویش بیفزاید، آزاد است. پس دانستن اینكه تعیین ثمره هستی مان در درون خودماست، آرامش بخش است. آزادی معنوی ما راهیچ نیروی برونی نمی تواند نفی كند. چه این آزادی شخصی بعد ذاتی هستی انسان باشد، چه خصیصه ای كه خود را به داشتنش متقاعد كنیم. به هر حال، این آزادی معنوی نه تنها برای سلامت روان، بلكه دست كم برای ادامه زندگی ضروری است. (۵۵) به دیگر سخن، آزادی بیرونی انسان، آزادی محدود است؛ انسان از قید شرایط آزاد نیست، ولی آزاد است كه در برابر شرایط موضعی اتخاذ كند. شرایط او را كاملاً تحت سلطه خود در نمی آورند ، بلكه این شرایط است كه مطیع عزم اوست. این به خود انسان بستگی دارد كه در حیطه محدودیتها، در برابر شرایط سر تسلیم فرود آورد یا در مقابل آنها قد علم كند.
كوتاه سخن آنكه می توان ارزشهای نگرشی را واكنشی شیرین در برابر واقعیت تلخ دانست. این دو بیت حافظ جان مایه ارزشهای نگرشی را باز می نماید:
«با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام/ نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
درخلاف آمد عادت به طلب كام كه من/ كسب جمعیت از آن زلف پریشان كردم»
خود فراروی یا استعلا جستن از خود (Selftranscendent (
باید توجه داشت كه ارزشهای آفریننده، تجربی و نگرشی صرفاً نمودهای روئین و ظاهری چیزی بسیار بنیادی تری اند كه فرانكل آن را «خود فراروی» یا استعلا جستن از خود می داند. (۵۶) «خود فراروی» مفهومی بود كه فرانكل در سال ۱۹۴۹ ابداع كرد. باید دانست كه شخص سالم از مرز توجه به خود گذشته و فرارفته است.
به اعتقاد فرانكل، انسان كامل بودن یعنی با كسی یا چیزی فراسوی خود پیوستن. (۵۷) وجود انسان دست كم تا آنجا كه مبتلا به روان نژندی نباشد همیشه متوجه چیزی یا كسی غیر از خویش است. گرچه دستیابی به هدفی، مواجهه عاشقانه ای با انسان دیگر باشد. فرانكل این ویژگی شخصیت انسان را از «خود فراروی» یا استعلا جستن از خود نام نهاده است.(۵۸)
نزد فرانكل، انسان موجودی روحانی است و به این وسیله می خواهد بگوید كه انسان موجودی متعالی است كه نه تنها از جهان، بلكه اساساً از خود استعلا می یابد.(۵۹)
فرانكل چگونگی استعلا را به توانایی چشم انسان تشبیه می كند كه می تواند هرچیزی را ببیند، اما از دیدن خودش عاجز است. در واقع موقعی چشم می تواند خودش را ببیند كه فی المثل آب مروارید آورده باشد. چشم در این صورت تنها چیزی را كه می بیند خودش است و از دیدن هرچیزی جز خود بازمی ماند. پس، بینایی از خود فرارونده است و برای آنكه بتواند انجام وظیفه كند، باید با چیزی فراسوی خود سروكار داشته باشد. (۶۰)
بدین ترتیب، انسان بودن همواره در جهت شیء یا شخص دیگری ورای خود قرار دارد، در جهت معنایی برای تحقق و یا انسان دیگری برای عشق ورزیدن نیز هست. مطمئناً عشق ورای گروه مواجهه قرار می گیرد، تا آنجا كه عشق در سطح انسانی و گروه مواجهه در سطح فردی مطرح می شود. گروه مواجهه در معنای وسیع تر خود، ما را بر آن می دارد كه انسان بودن همگروه خود را درك كنیم، در حالی كه دوست داشتن او به ما چیزی بیشتر، یعنی منحصر به فرد بودن او را نشان می دهد. این منحصر به فرد بودن، ویژگی سازنده شخص است. گرچه هركدام از این دو یعنی ارتقا به وسیله تحقق معنا و یا به وسیله دوست داشتن، در خود فراروی به یك اندازه صادق است. اما درمورد اول، یك معنای غیرشخصی دخالت دارد و درمورد دوم، یك معنای شخصی، و به اصطلاح یك معنای «عینی».(۶۱)
تحقیقاتی كه از بازماندگان اسرای جنگ جهانی دوم انجام شد، نشان از این داشت كه بقا بستگی به «برای چه» و «برای كه» دارد. خلاصه اینكه وجود وابسته به میزان تحقق خود فراروی ماست.
حتی حصول رضایت از زندگی نیز محصول فراروی یا استعلا از نقاط ضعف پیشین و جهد و كوشش برسر یك هدف ارزشمند است. (۶۲)
براساس كیفیت «خود فراروی»، انسانیت انسان هنگامی كه از خویش فارغ شد و توجهی به خود ندارد به بالاترین درجه ملموس می رسد. نباید ازنظر دور داشت كه هنگامی كه «خود فراروی» انسان نادیده انگاشته می شود، وجود نیز منحرف می شود، به سطح جسمانی تنزل می یابد و صرفاً تاحد یك شیء پایین می آید. (۶۳)
در مقایسه با دیگر مكاتب، باید توجه داشت كه فرانكل معتقد است آن نوع روانشناسی ای كه دلیل و مبنا را پس می زند، نمی تواند ویژگی «خود فراروی» را در واقعیت انسان بازشناسد و به جای آن به سائقه و غریزه توسل می جوید. هر زمان كه كشش دلیل و معنا محو شود، نیروی محركه سائقه و غریزه مفروض گرفته شده است. (۶۴) افزون بر این، ذكر این نكته خالی از فایده نیست كه نظریه «خود فراروی» در تقابل با نظریه «تحقق خود» (Self-actualization) قرار می گیرد. دنیا را نه می توان مظهری از خود نگریست و نه آن را وسیله ای برای تحقق خود دانست. زیرا در این صورت تصوری كه از دنیا داریم بسیار كوچك می گردد. (۶۵)
به اعتقاد فرانكل، توجه صرف به تحقق خود، ناشی از ناكامی اراده معطوف به معنا است. برای روشن كردن این مدعا، فرانكل پرتاب بومرنگ را مثال می زند: منظور از پرتاب بومرنگ، بازگشت به سوی پرتاب كننده اش نیست؛ بومرنگ فقط زمانی بازمی گردد كه به هدف اصابت نكرده باشد.
انسانها هم زمانی كه معنا و منظور خود را در عالم گم كنند، به خویشتن بازمی گردند و برخود توجه می كنند. گفتیم كه سلامت روان یعنی از مرز توجه به خود گذشتن. از خود فرارفتن و جذب معنا و منظوری شدن. آنگاه است كه خود به طور خودانگیخته و طبیعی فعالیت و تحقق می یابد.(۶۶)
درواقع چیزی كه «تحقق خود» خوانده می شود اثر غیر ارادی و معلول و نتیجه فرعی «خودفراروی» است. همچنین درمورد لذت طلبی و حصول شادكامی باید گفت كه انسان اساساً در طلب لذت نیست، بلكه لذت - یا از آن باب شادی - نیز ازعوارض «خودفراروی» است. هنگامی كه شخص در خدمت جبهه ای باشد یا به انسانی دیگر عشق بورزد، شادی خود به خود به وجود می آید. لیكن لذت جویی با كیفیت «خودفراروی» انسان مغایرت دارد و نقض غرض است و دلیلش هم این است كه لذت و شادی هر دو فرآورده و محصول اند. شادی پیرو است ، پی گرفتنی نیست. این دقیقاً دنبال كردن شادی است كه آن را سرخورده می كند. هرچه بیشتر شادی را هدف قرار دهیم، بیشتر از آن دور می شویم. (۶۷)