روزی مردی نزد شیوانا آمد و از او خواست تا به عیادت فرزندش برود. شیوانا بیماری فرزندش را پرسید. مرد گفت: ”نزدیک کوچه ما چالهای هست که پسرم یک هفته پیش داخل آن افتاد و آسیب دید و دچار شوک شد. او چند ساعتی داخل آن چاله گود، گیر کرده بود و همین امر باعث شد تا ترس و وحشت به جانش بیفتد و نتواند به حالت عادی برگردد. از تو استاد آگاهی میخواهم تا از فرزندم عیادت کنی و او را آرام سازی و برایش توضیح دهی که چاله ترسی ندارد!“
شیوانا قبول کرد و همراه مرد به سمت منزل او حرکت کرد. وقتی به سر کوچه مرد رسیدند، شیوانا ایستاد و با انگشت چاله را نشان داد و گفت: ”این چاله که هنوز آنجاست!؟“
مرد تبسمی کرد و گفت: ”بله استاد! این همان چاله است. اما جای نگرانی نیست. از کنار آن بهراحتی میتوان گذشت.“
شیوانا با عصبانیت به سمت مرد برگشت و گفت: ”چالههائی که قبلاً یکبار در آنها افتادهاید، هنوز هم سر جایشان هستند و تو به من میگوئی نزد پسرت بیایم و به او بگویم چالهها ترسی ندارند!؟ این چاله باید چند قربانی دیگر بدهد تا شما همت کنید و آن را پر کنید!؟ من از همین جا برمیگردم و تا این چاله را پر نکردهاید به سراغ من نیائید!“
مرد مات و مبهوت به شیوانا خیره شد و گفت: ”ولی استاد! شما که تا اینجا آمدهاید، چند قدم دیگر هم بیائید و با پسرم صحبت کنید!“
شیوانا تبسمی کرد و گفت: ”بهجای اینکه به سراغ من میآمدید میتوانستید همت کنید و این چاله را پر کنید!“
شیوانا به مدرسه برگشت و ده روز بعد سرزده به عیادت پسر بیمار رفت. سر کوچه که رسید دید چاله، پر شده است و پسر بیمار هم سالم و سرحال مقابل منزل خود مشغول بازی است. پدر کودک وقتی استاد را دید بهسوی او شتافت و در آغوشش گرفت و گفت: ”استاد! به محض اینکه چاله را پر کردیم چند ساعت بعد حال پسرم خوب شد.“ شیوانا تبسمی کرد و گفت: ”پسرت چه گفت؟“
مرد سرش را پائین انداخت و گفت: ”پسرم وقتی دید من و بقیه اهالی مشغول پر کردن چاله هستیم، به من گفت که دیگر نمیترسد، چون میداند کسانی هستند که وحشتناکترین چالهها را با شجاعت پر میکنند. و دنیا با وجود این آدمها دیگر ترسناک نیست.“
شیوانا سری تکان داد و گفت: ”زندگی در شهری ترسناک است که ساکنان آن شهر، چالهها را بهحال خود رها میکنند تا رهگذران را در خود فرو ببرند. ترس پسر تو از چالهها نبود! از کرختی و بیتفاوتی ساکنان این محله بود که نسبت به وجود چالههای ترسناک در محله بیاعتنا بودند!“ |