•حاجب را از كجا پيدا كرديد، حاجب را كه از بچگى نمى شناختيد؟
اين آدم ها درون ما نبودند. من به حاجب گفتم تو رضا سعيدى هستى و به رضا سعيدى گفتم تو حاجبى، حالا اين آدم بى سواد ادعاى رياست جمهورى دارد، چوپان هم هست و يك مشت گله و گوسفند هم دارد بعد هم مى خواهد خودش را داخل درگاه جا كند. اين نقش با اين خصوصيات خود به خود درمى آيد. نيازى هم نيست كه كتابى براى آن خوانده شود.
•انتخاب نقش هاى مختلف و گريز شما از ايفاى نقش هاى تخت چقدر به پشتوانه تئاترى شما برمى گردد چيزى كه مى گويند براى بازيگرى در تصوير سم است؟
كاملاً درست است من ۱۱ سالم بود كه تئاتر را شروع كردم و حدود ۳۵ ، ۳۶ سال با اين مقوله درگيرم. نمى گويم كسى هستم ولى درگير آن هستم، سال ۵۰ آمدم و شروع كردم به بازى كردن و كارگردانى.
•اصلاً چطور شد كه به سمت بازيگرى علاقه نشان داديد؟
يادم هست چهار سالم بود كه رفتم فيلم «گنج قارون» را ببينم، خيلى مى ترسيدم برم سينما. وقتى رفتم تو سينما يك طورى شدم، باورتان نمى شود. ۴۰ بار من پدرم را مجبور كردم كه من را به سينما ببرد . هر دفعه ۱۰ دقيقه مى ديدم و بيرون مى آمدم. بعد فيلم ضربت ساموئل خاچيكيان را از زير چادر مادرم ديدم. يك صحنه داشت كه آدم ها را واقعى مى ديدم و هى گفتم الان مى آيند و من را مى گيرند. بعد پلان و سكانس بود. در فيلم ضربت كه بيك ايمانوردى چاقويى را روى پنجه هاى دستش مى كوبد، آن زمان ما نمى دانستيم تروكاژ چى هست. بعد از آن من به سرعت هى با خودكار مى زدم لاى انگشتانم. به هر حال كم كم ديدم بازيگرى اين است و فردين را شناختم و ديدم زياد هم بد نيست. من هم كه آدم جاه طلبى بودم و مى خواستم از بچگى همه كاره باشم ديدم اين از همه بهتر است.
•و بعد اولين حركت هاى نمايش (تئاتر) را آغاز كرديد؟
۱۱ سالگى مى رفتم در كاخ جوانان با بچه ها تئاتر. دور هم جمع مى شديم يك كارهايى براى خودمان مى كرديم. من رفتم در مركز نمايش و به شكل رسمى شروع به بازى كردم و در اداره تئاتر در سال ۵۴ در مشهد كه داريوش ارجمند رئيس مركز آموزش تئاتر بود، به كلاس رفتم و سال ۵۷ اولين نمايش (نهضت سربداران) را بازى كردم. يك كار دوستانه بود و خيلى هم موفق شد. حساب كنيد از سال ۵۷ كه انقلاب پيروز شد و ما اسفندماه همان سال اين نمايش را اجرا كرديم. شايد در آن زمان كسى هنوز اجرايى نكرده بود.
•و بعد اولين كارگردانى تئاتر را شروع كرديد؟
بله، اولين كارگردانى در سال ۵۹ اجرا شد. بعد از ۱۵ ماه تمرين نمايش «چهار صندوق» نوشته بهرام بيضايى را كار كرديم كه روى صحنه نرفت و بعد نمايش خانات، مستكبران و... را كار كرديم.
•الان حدود چندين سال است كه در عرصه تئاتر فعاليتى از شما نمى بينيم، مگر كارمند اين اداره نيستيد؟
بله، من كارگردان اداره تئاتر هستم. آخرين آن نمايش «مرگ» وودى آلن بود كه در تهران اجرا كردم و آن را دوست داشتم. متاسفانه وضعيت تئاتر ما نابسامان است. من به عنوان كارگردان تئاتر، به عنوان يك آدم حرفه اى (كه مى گويم ادعاى آن را هم دارم) سال ها است كارگردانى كردم. الان نمى توانم پشت در اتاق بايستم و بگويم مى خواهم كارگردانى كنم. به نظر من الان بايد مركز هنرهاى نمايشى از من خواهش كند كه كار كنم، من دارم حقوق مى گيرم. به روسا هم گفتم من از شما حقوق مى گيرم. چرا از من كار نمى خواهيد؟
•فكر مى كنيد چرا به شما نمى گويند كار كنيد؟
بحث سر اين است كه ديدگاه هايشان متفاوت است، عده اى دارودسته اى دارند و كار را خود نشان روى صحنه مى برند و بودجه هايى براى خودشان دارند و حتى براى نمايش مرگ وودى آلن هم به من بودجه اى داده نشد، من آن را با گيشه جلو بردم.
•پس چرا به خيلى از كارگردان ها مى دهند كه تجربه شما را هم ندارند؟
همان كارگردان ها عده اى هستند كه در خانه تئاتر و اين طرف و آن طرف هم هستند و فلسفه كارشان را هم نمى فهمند. ما در حدود ۵ ، ۶ تا سالن داريم، مجموع تماشاچى را حساب كنيد چند تا هستند. چون تماشاگر از اين نمايش ها خوشش نمى آيد. نمايشى كه با تماشاگرش ارتباط برقرار نكند، نمايش نيست. همان چيزى كه ما در رابطه با سايه آفتاب گفتيم، ابهام، ابهام و ابهام.
•پس بحث آكادميك و تحصيلات دانشگاهى را موثر مى دانيد؟
من تجربه را مهمتر مى دانم چون خيلى لذت بخش تر و كارآمدتر است. مثل اينكه به شما بگويند اين اسيدسولفوريك است و يا بگويند اسيدسولفوريك آبى آسمانى است. در حالى كه شما آن را لمس نكرديد و نمى دانيد نتيجه مى گيريد يا نه.
• شما در سينما كمتر هستيد. به خاطر همان گروه ها كه گفتيد در سينما، همه بعضاً گروه هايى براى خودشان دارند؟
اگر بخواهيم راحت صحبت كنيم، پيشنهادى نبود. چرا من بگويم بوده و رد كردم، يكى از آن كارها «ديوانه اى از قفس پريد» بود كه خيلى راضى ام. مخصوصاً از كار احمدرضا معتمدى كه به نظرم كارگردانى حرفه اى است و خيلى متاسفم در كار جديد ايشان نبودم. حتماً ايشان صلاح نديدند كه من در كارشان باشم. چون معتقدم كار معتمدى نديد قشنگ است. به هر حال در هر سينمايى بحث سينماى بدنه و سينماى هنرى مطرح است. سينماى بدنه مى رود طرف ستاره ها، ستاره از ديدگاه سينماى بدنه و دست اندركاران سينماى بدنه يكسرى مانكن هستند نه بازيگر و دوم سينماى هنرى است. به نظرم دوستان در دو جبهه دچار توهم شدند و كسانى مانند ما بايد طلبكار باشند. چون ما حقمان است كه در سينما حضور داشته باشيم. ولى متاسفانه يكسرى آدم ها هستند. آنها بازيگرها را مى چينند و آن باندبازى كه شما مى گوييد، اينجا است.