شعر «نو» و «سپید» و «زبانشناختی» هم تناسبی با موسیقی ایرانی ندارد. کارهای جدیای که در این زمینه شده بیشتر بار طنز دارند و آدم را به خنده میاندازند.» نامجو اینجا از «در گلستانه» مثال میآورد و قسمت «چه کسی پشت درختان است...» را با کر و آواز تنها تقلید میکند.
● شماره میدهم بپرسید
کمکم چهرهها توی هم میرود. این حرفها به مذاق خیلیها خوش نمیآید؛ آن هم در حالی که نامجو مدام از شجریان با لفظ «استاد» یاد میکند و برای صد سال دیگر هم خوانندهاش میداند.
آخر صحبتهای او بحث در مورد تلفیق گامها به جای تلفیق سازهاست؛ «البته در موسیقی تلفیقی اصلا نمیتوانیم خودمان را با خارجیها مقایسه کنیم؛ آنها در کیلومتر پنجاهند و ما هنوز متر اول را هم نرفتهایم. اما من دلم خوش است که در این جاده خاکی که پیش گرفتهام نفر اولم.»
حالا نوبت پرسشهای حاضرین است؛ جایی که نارضایتیها خودش را نشان میدهد؛ «چه خلأ مشخصی در موسیقی سنتی احساس کردید که فکر کردید صدای سگ پرش میکند؟»، «آیا در شأن یک هنرمند هست که در مورد سایر هنرمندان اینطور صحبت کند؟»، «چه مشکلی با ناظری دارید که او را استاد نمیدانید؟» و جواب نامجو؛ «با این حرفهای غرضورزانه به جایی نمیرسیم. معلوم است که من فکر نمیکنم در موسیقی ایرانی جای صدای سگ خالی بود.
اگر بپذیرم که من هنرمند نیستم اجازه میدهید در شأنم باشد؟» و در مورد ناظری: «من نمیخواستم اسم بیاورم؛ خودتان آوردید. به هر حال من ایشان را هفته پیش در مجلسی دیدم و اظهار تلمذ و خاکساری هم کردم.
اما شماره کسانی را که آنجا بودند میدهم؛ بپرسید ایشان با چه آمادگی برنامه اجرا کردند. وقتی سه سالم بود آواز ناظری مو به تنم راست میکرد اما وقتی الان از نزدیک میبینم، معلوم است که آن اسطوره در ذهنم میشکند».
● حرف نزن، بخوان
«بهتر نیست خواننده بخواند به جای اینکه حرف بزند؟» نامجو به عنوان آخرین سؤال این یادداشت را میخواند. «نظر خودم همین است. کاش به جای من منتقدی اینجا بود و این حرفها را میزد».
وقت جلسه به پایان رسیده اما هنوز کلی سؤال روی میز مانده است. «شمارهتان را پای برگه سؤال بنویسید، بعدا با شما تماس میگیرم. در دانشکده حقوق دانشگاه تهران هم همین کار را کردیم و با بعضیهاشان حسابی رفیق شدم.» بعد به گوشهای میرود تا سیگاری روشن كند.
چند نفری اصرار دارند شماره موبایلش را بگیرند. «به خدا زندگی شخصیام با این شمارهدادنها کلا به هم ریخته؛ نمیتوانم شماره بدهم.» کم کم طرفداران ناظری نــــامجو را دوره میکنند. مثل اینکه قصه هنوز ادامه دارد.
● بینقابی یك ضد قهرمان
نقاب بدجور روی صورت همهمان چسبیده. همیشه باید حواست جمع باشد تا به كسی رو ندهی، خوب حواست را جمع كنی كه اگر شوخی میكنی یا اهل بگو بخندی كسی با تو پسرخاله نشود و پایش را از گلیمش درازتر نكند.
خیلیها هستند كه اهل تكهپرانی و شوخیاند، اما یك سر سوزن تحمل ندارند كه وسط گذاشته شوند. به بقیه بخند اما كسی به تو نخندد. و اتفاقا این رفتار طرفدار هم دارد. چون طرف، خودش را وسط نمیگذارد.
كلا لازم است برای خودمان ساحت مقدسی قائل شویم. چهارچشمی مواظب باشیم كه دیگران را بترسانیم تا كسی پررو نشود. مدام باید كلاس بگذاریم تا جدیمان بگیرند و كلی سیاست جور واجور تا بقیه حساب دستشان بیاید كه ما آدم مهمی هستیم.
البته چیز تهوعآوری به نام شكستهنفسی و فروتنی داریم كه همهشان ادا و اطوار و تعارف و تكلف برای به رخ كشیدن بزرگواری خودمان است. این همه مقدمه برای این بود كه كمی جنبه بینقابی و بینقابها را داشته باشیم. تجربه چند كنسرتی كه محسن نامجو داشته و واكنش بعضی مخاطبها نشان میدهد كه ما بعضی وقتها نیاز به نقاب داریم.
تجربههای كاشفانه و رفتار یك خوانندهای كه راحت و بیریا خودش است را نمیپسندیم؛ چون دوست داریم با جلال و جبروت مواجه شویم. عشق استادسازی و اهن و تلپیم و اگر كسی هم بخواهد سؤالی را پیش بكشد، باید با زرنگی و خیلی جدی ادای فردی معترض را دربیاورد و از خودش قهرمان بسازد.
ادا و اطوارها و لودهبازیهای بعضی از حاضران در برنامه نامجو در جشنواره اختتامیه تئاتر دانشجویی روی اعصاب است.
انگار آنها احتیاج به استاد اسمگندهای داشتند تا جیكشان درنیاید و تا آخر ساكت باشند. و یا در جلسات پرسش و پاسخ گذشته از جنس حرفها، یك آدمی بیشیله و پیله دارد حرفش را میزند.
سیاست هم خرج نمیدهد تا هوای كسی را داشته باشد. خیلیها هم بیآنكه سودی به صاحب اثر برسد، مفت و مجانی دارند با كارهایش حال میكنند.
اصلا مگر در این چند ساله ما چند تا خواننده داشتهایم كه قطعههایش فقط به درد موزه نخورند و تكرار مكررات خنجر و چاقو و مرد تنها نباشد، تقلید مقلدان چند دهه پیش نباشد و اصلا یك چیزی باشد كه بتوانیم روی میز موسیقی دنیا بگذاریم بدون آنكه آنها به ما بگویند خودمان بهترش را داریم؟
نباید در نقد را تخته كرد ولی خیلی جدی به شوخی و بازیگوشی و جدی نبودن احترام بگذاریم و قدر بینقابها را بدانیم؛ خصوصا كسی كه شبیه ماست.
احسان عمادی