غلامحسین ابراهیمی دینانی متولد ۵ دی ماه سال ۱۳۱۳ در روستای دینان حومه شهر اصفهان یکی از اساتید گروه فلسفه دانشگاه تهران است که تا کنون تالیفات قابل توجهی را به محافل فکری وفلسفی کشور ارائه داده است .
۱) قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی در سه مجلد
۲) شعاع اندیشه و شهود در فلسفه سهروردی
۳) منطق و معرفت در نظر غزالی
۴) معاد از دیدگاه حکیم مدرس زنوزی
۵) اسماء و هیهات حق تبارک و تعالی
۶) وجود رابط و مستقل در فلسفه اسلامی
۷) نیایش فیلسوت مجموعه مقالات
۸) ماجرای فکر فلسفی در جهتن اسلام در سه مجلد
۹) دفتر عقل و آیت عشق
تنها بخشی از دست رنج استاد است . در ذیل گفتگوی ما با ایشان درباره مقام اندیشه از منظر مولانا جلال الدین مولوی را از نظر می گذرانید :
درآغاز اگر امکان دارد درباره حال وهوای آن روزها که مولوی میزیسته واساتیدو شاگردان ویاران او، برای ماصحبت کنید.
سرزمین ایران، مهد فرهنگ وتفکر وفلسفه در طول تاریخ بوده است. به قول پیرهرات خواجه عبدالله انصاری “آتش از دود، دود از آتش و گرد ازخاک وگرداز باد ،چنان نشان ندهد که مرید از پیرو شاگرد از استاد.” استاد مولاناکه بود؟ عرفان را از محضر که آموخت؟ مولوی این معارف سرشار را که در فیه ما فیه و مثنوی است ازکجا آموخته است؟ نظامیهها سعی میکردند که فقه شافعی وکلام اشعری تعلیم دهند.غیر از این دوسخنی در آن دانشگاهها نبود. ازکلام اشعری این معارف در نمیآید، از فقه شافعی هم درنمیآید. سعدی که خود ازهمین دانشگاه است میگوید:
مرا درنظامیه ادرار بود
شب و روز تلقین و تکرار بود
دانشگاه جای تلقین وتکرار است یا جای تحقیق وپژوهش؟ مولانا از کجا آموخت؟در زندگی مولانا چندنفر مطرحاندکه اسم آنها درآثار اومکرر آمده. نام آنها عبارت است از بهاء ولد ،پدرش که مولانا درکودکی او را از دست داد وبرهان الدین محقق ترمذی که طریقت را درقونیه به مولانا آموخت وبه اوگفت:
“ من باید این این علم را به تو بیاموزم تا کامل شوی. علم ظاهر را آموختی ولی باید به تو بیاموزم.” انصافا محقق ترمذی ،عارف بزرگی است اماعجیب است که درسخنان مولاناضمن اینکه اندیشههای ترمذی انعکاس دارد اما کمتر ازاو صحبت به میان میآید. اشخاصی که مولانا به آنها تکیه داردومرتب از آنها صحبت میکند چندنفر بیشتر نیستند، که یکی از آنها شمس تبریزی است ومولانا درباره اومیگوید:
”فاش بگویم این سخن، شمس من وخدای من” .چقدر ما درباره شمس میدانیم؟ هیچ چیز. اطلاعات ما درباره زندگی شمس وافکار اوخیلی اندک است .مقالات او در دست است ولی خیلی معتبر نیست. دو نفر دیگردر زندگی مولانا نقش داشتهاند که عبارتنداز صلاحالدین زرکوب وحسامالدین چلبی که نام این دو بسیاردرآثار مولانا آمده و دراندیشه او نقش دارند. چندصباحی برای حسامالدین چلبی مشکلی پیش آمدومولانا،آن بحرمواج، از تلاطم باز ایستاد ،آرام شد ودیگر صحبت نکرد:
مدتی این مثنوی تاخیر شد
مهلتی بایست تا خون شیرشد
این سخن شیر است درپستان جان
بیکشنده خوش نمیگردد روان
با همه فعالیتها وتحقیقاتی که درزمینه آثار وافکار واندیشه مولانا صورت میگیرد به نظر میرسد که هنوز مولانا بعد از هفتصدسال در موطن خود غریب است.چرا؟
چون سخن گفتن گوش میخواهد. اوسه یار داشت،شمس ،صلاحالدین زرکوب وحسامالدین چلبی. اینها گوشند وسخن گفتن ،گوش میخواهد. مولانابدون گوش سخن نمیگوید. سخن بیگوش، اساسا سخن نیست.نقش گوش درسخن خیلی مهم است.نقش گوش از گوینده مهمتر است .متفکر بزرگی مثل فخرالدین رازی با پدر مولانامخالفتها کردو دراثر تقرب وی به حکومت ،پدرمولانا ناچارشد که ترک وطن کند. از بلخ به روم واز آنجا به قونیه آمد.بحث توهین به امام فخر نیست، به هرحال او متفکر بزرگی بوداماشیطنت کرده ومولاناگلههایی دارد و میگوید” فخررازی علم راتیتی کند” .رواج اشعریت بلایی بود برای جهان اسلام و آن را لم یزرع کرد.بعضی از سرزمینهای اسلام را برهوت کرد.اشعریت هنوز هم رواج دارد.
آن طور که جا افتاده از مولانابه عنوان یک عارف نام میبرند که مطالب عمیق عرفانی را بیان میکند. آیا او با اندیشه هم سروکار داشته است؟
همه مثنوی اندیشه است:
خلق دائم را زیک اندیشه بین
خلق عالم را زیک اندیشه بین
یا:
ای برادر تو همه اندیشهای
مابقی تواستخوان وریشهای
گربود اندیشهات گل ،گلشنی
گر بودخاری تو هیمه گلخنی
این چه اندیشهای است؟ تفکر دکارت هم که جهان غرب رامتحول کرد در همین کلمه خلاصه میشود.اگر این ادعا رامیکنم تعجب نکنیدو مرا ملامت نکنید.تفکر جدیدمغرب زمین، مرهون این کلمه است: “میاندیشم،پس هستم” اگراین کلمه نبود، تمدن جدید وجودنداشت .گفتندخانمی درآمریکا ، پسرش زیرماشین رفته بود، و آن خانم فحش به دکارت میداد. گفتندچرا به دکارت فحش میدهی او که ۴۰۰ سال پیش درفرانسه زندگی می کرد؟
گفت همه آتشها از زیرگور اوبلندمیشود. آن خانم درست فهمیده بود. من قصدجسارت به دکارت به عنوان یک فیلسوف بزرگ راندارم اما میخواهم بگویم او هم میاندیشد ومیگفت:
”میاندیشم ،پس هستم “ .مولانامیگوید:” تو همه اندیشهای “. من اندیشهام ؟ یا میاندیشم پس هستم ؟ من هستم که میاندیشم ؟ یا میاندیشم پس هستم ؟ آیا انسان، فقط حیوان اندیشمنداست.دوهزاروپانصدسال پیش ارسطو گفت:”انسان حیوان ناطق است” . هنوز هم این تعریف بهترین تعریف است. خیلی تعریفهای دیگر شده ولی هنوز بهترین تعریف ،تعریف ارسطو است.ناطق هم یعنی فکر واندیشه .