سلام آقای تبریزی، فكر میكنم از روزگار نهچندان قدیم من را بشناسید. برای این كه مرا به یاد آورید، روز مراسم اختتامیه دهمین جشنواره فیلم دفاع مقدس در تالار وحدت را خاطرنشان میكنم كه درخواستم برای انجام یك مصاحبه تصویری از گزارش جشنواره را با وجود قول مساعد لغو كردید و پیش از تمام شدن مراسم، با خیال راحت و خونسردی سریع از مقابل چشمهای بهت زده من رد شدید و گفتید: «خانی، باشه برای یك روز دیگر». گفتم: «اختتامیه امروز است.» و شما بعدها از واكنش من به خاطر ناراحتی از دست دادن فرصت این مصاحبه، با خنده یاد كردید.
به هر حال، غرض از این مقدمه چینی این بود كه بگویم منتقد سینمایی نیستم و فقط چند سالی در حوالی موضوعات تصویری اعم از سینما و تلویزیون به عنوان خبرنگار و بیشتر مصاحبهكننده پرسه زدهام. خاطرم هست بیش از یك دهه قبل وقتی وارد این حرفه، آن هم در زمینه سینما شدم، دوست منتقدی به من توصیه كرد كه خیلی علاقهمند به نقد نوشتن نباشم. دلیلش هم این بود كه منتقدان اصولا از فیلم دیدن لذت نمیبرند؛ چراكه تمام لحظههای فیلم به بررسیهای منتقدانه میگذرد و این از لذت فیلم دیدن كم میكند. به مرور این توصیه را درك كردم، خصوصا وقتی چندی پیش دوست دست به قلمی البته نه در زمینه سینما كه تاریخ و سیاست میگفت وقتی فیلم خوبی میبینم، تا یك هفته احساس سرخوشی دارم و از انجام هر كار دیگری لذت میبرم.
بهتر است بروم سر اصل مطلب و آن این كه همین چند شب پیش با دیدن آخرین قسمت از سریال شهریار چقدر احساس سرخوشی بهم دست داد و چقدر دلم خواست عاشق بشوم. عاشق هر چیزی كه در دنیا هست، عاشق مهربانیها، زیباییها و شعرها. چندی پیش و در ابتدای پخش این سریال دوست منتقدی در پاسخ به نظر من كه چقدر شهریار دلنشین است، گفت: تبریزی این بار یك فتودرام ساده ساخته و در مقایسه با كارهای قبلیاش، پیشرفت زیادی در آن دیده نمیشود. و من گفتم: همین كه مردم روزگار ما را با بخش كوچكی از تاریخ معاصر آشنا میكند، كافی است و آن روز نمیدانستم كه وقتی بیشتر شهریار شما را میشناسم و با همعصرانش مثل صبا، عشقی و بهار در حد وسع سریال آشنا میشوم، برای دنبال كردن سریال لحظهشماری میكنم.
میدانید در آخرین قسمت وقتی صبا مرد، با همان خبر كوتاه پیشخدمتش و مراسم عزاداریای كه مدت زمان سكانسش به اندازهای بود كه شعر شهریار خوانده شود، برای مرگ این نوازنده چیرهدست سهتار گریستم. فكر میكنم طبیعی است كه هركس در حوالی هنر و صرفا علاقهمندی به موسیقی سنتی ایران، باید صبا را بشناسد و من هم از این قاعده مستثنا نیستم. ولی هیچوقت تا به حال فرصتی پیش نیامده بود كه برای مرگش اشكی ریخته باشم، اما همان سكانس كوتاه... یا وقتی عشقی سرش را به خاطر عقاید سیاسیاش از دست داد و این بار هم باز سكانس كوتاهی به قدر كفایت و باز به همان دلیل انعكاس حس شهریار برای مرگ دوست سیاستمدارش، بیننده را به خواندن سرنوشتش علاقهمند میكند و تصویر ارائه شده از شازده قجری و مدح دروغینش از خاندان قاجار تاییدی است بر این كه چرا شاعر به اندازه دیگر شعرای همعصرش در روح و جان مردم زمان خود ماندگار نشده است. هر چند تاكید میكنم آنچه در ارتباط با شخصیتهای داستان ارائه شده، چه شخصیت اصلی و چه شخصیتهای فرعی قطعا از زاویه نگاه خلاق كارگردان است كه چقدر خواسته و چقدر توانسته به اصل روایت تاریخی وفادار بماند؛ چیزی كه در كمتر آثار تاریخی، خصوصا تاریخی مذهبی رعایت میشود و روایتی نه به دروغ كه به اقتضای نگاه كارگردان وارونه جلوه داده میشود و درباره شهریار شما شاید باید به ندیده گرفتن جفای ثریا و سخت دل بودن شهریار اشاره كرد.
اینها را گفتم، به خاطر این كه بگویم با دیدن آخرین بخش سریال (قسمت ۱۷)، به یاد دیگر آثار شما افتادم، به یاد كارگردانی كه اثر طنز «لیلی با من است» او هیچ وقت كهنه نمیشود و وقتی برای چند دهمین بار از تلویزیون میبینم، همچنان بازی مقتدرانه پرستویی در نقش صادق مشكینی و دیالوگهای بجا و حساب شده شخصیتهای داستان خنده به لب میآورد و همین كارگردان در «دوران سركشی» چقدر جدی روح در جان یك مساله اجتماعی و دختری در كشمكش مسائل روحی و روانی میدمد و چقدر مخاطب را هر روز جمعه غروب پای تلویزیون میكشاند، و وقتی رضا «مارمولك»ش با آن همه مسائل حاشیهای برای پخش و ممیزیهای مختلف، با رعایت نكردن حقوق كپی رایت و با كیفیتی نازل به بازار سیاه راه پیدا میكند، دست به دست بین مردم میگردد و جسارت كارگردان و تهیهكنندهاش برای ورود به موضوعی اینچنینی ورد زبانها میشود، با «فرش باد» آنچنان شخصیتی به فرش ایرانی میدهد كه به نظر نگارنده شخصیت اول اثر میشود و شخصیتهای حقیقی در پس داستان پرغصه بافت فرش و دستهایی كه گره بر گره میزنند و رنگ در رنگ میآمیزند تا یكی از هنرهای این مرز و بوم هوش از سر مردم جهان برباید و...
آقای تبریزی در این فرصت كوتاه نه قصد بررسی بیش از ۲ دهه حضور شما در سینما و تلویزیون را دارم و نه با دوری از محافل و مراكز مرتبط (به دلایل شخصی)، دسترسی به بیوگرافی و فیلمنگاری شما و نه اصلا نیازی به ذكر این میدانم كه در این فرصت كوتاه گفته شود كه تبریزی از كجا شروع كرد وچطور شروع كرد، مهم این است كه با بضاعت سینما و تلویزیون ایران او به همراه دیگر هنرمندان همدورهاش كه شاید بیشتر بر سر زبانها هستند، به كجا رسید. فقط میخواهم بگویم اگر استنلی كوبریك در سال ۱۹۶۸ میلادی ادیسه فضایی ۲۰۰۱ را با امكانات و تجهیزات سینمای غرب میسازد كه پس از ۴ دهه هنوز برترین فیلم فضایی در تاریخ سینمای جهان است و ۱۲ اثر بسیار متفاوت در طول ۵۰سال فعالیت فیلمسازی در حافظه تاریخ سینمای دنیا به جا میگذارد، جایی برای سینما و تلویزیون كمبضاعت ایران به لحاظ تجهیزات و دسترسی نداشتن به امكانات روز دنیا نیست و همین این قیاس را معالفارق میكند. ولی اینبار هم باید به همان چیزی اهمیت داد كه در خارج از مرزهای ایران راجع به سینمای ما میگویند كه این سینما كمبضاعت، اما ارزشمند است و باید به نگاه انسانی آن بالید كه قریب ۲ دهه توانست سینمای ایران را در صدر برترین جشنوارههای دنیا مطرح كند.
و شما نه برای تعریف و تمجید جشنوارهها، كه برای این مردم اینبار نیز بسادگی و با ساخت یك فتودرام ساده و با به تصویر كشیدن حس شاعری از شعرای این مرز و بوم، علاوه بر ارائه آثار مختلف اجتماعی، طنز و جنگ در حافظه تاریخی ملتی ماندگار میشوید كه شاید این روزها بیش از هر وقت دیگر نیاز به شناخت تاریخاش دارد تا در مقابل این همه بازیهای سیاسی و تبلیغاتی دنیا به گذشتهاش ببالد و غرور ملی جوانانش را تقویت كند. اینها را گفتم كه بگویم شهریار ساده است و دلنشین، دستمریزاد آقای تبریزی. |