پرخوانندهترین نویسنده فرانسه معتقد است در آخرین رمان خود، «همه چیزهایی كه نمیتوانیم بگوییم»، دنیایی خلق كرده كه همه میتوانند خود را در آن بشناسند، این كتاب روایتگر یك موقعیت شخصی نیست.
● به نظر میرسد در آخرین كتابتان به اصول اولیهتان رجوع كردهاید؟
▪ از اینكه میشنوم «اصولی» دارم متعجب شدهام؛ ولی با آن موافقم. بعد از «دوستانم، عشقهایم» و «فرزندان آزادی» میخواهم به دنیای «و این واقعیت دارد» برگردم؛ دنیای فانتزی. در واقع به عنوان نویسنده چه یك پرسوناژ را دنبال كنم، چه این كار را نكنم، مجبور به بازگشتم. نمیشود هر سال همان موضوع قبل را تكرار كرد.
● سقوط دیوار برلین، ایدز، افغانستان... بعد از «فرزندان آزادی» كه داستان در بطن جنگ جهانی دوم میگذشت، پرسوناژها تمایلی به اتفاقات تاریخی نشان میدهند. آیا میلی درونی به ادامه طرح این موضوعات در شما هست؟
▪ نمیدانم حق دارم این را بگویم یا نه، ولی در هر صورت میخواهم خواننده را با داستانی همراه كنم. این تمرین ادبی وقتی یك قصه حقیقی در واقعیت نوشته میشود، خیلی جذاب است. اینطوری داستان خیلی واقعیتر روایت میشود.
● با این وجود، پذیرفتن یك شكل انسانی مصنوعی شما را از این حقیقت دور میكند.
▪ حاضرم شرط ببندم كه تا ۱۰ سال آینده این اشكال انسانی ما را محاصره خواهند كرد. آن موقع دوباره با هم مصاحبه میكنیم و با دیدن صدمات عزلت زندگی شهری، از آمدن این آدمكهای متحرك متعجب نخواهیم شد؛ اتفاقی كه در ژاپن شاهد آن هستیم. البته هیچ نظر موافق یا مخالفی با این موضوع ندارم. با توجه به این نوآوری تكنولوژیكی در كتابم، آنچه میل بیشتری به نوشتن این داستان به من داد، یك آگاهی عمیق است؛ آگاهی عمیق از اینكه همه بچههای دنیا كمبود والدین خود را احساس میكنند و همه والدین دنیا كمبود بچههای خود را. دیروز ایمیلی از یك خانم دریافت كردم كه به من میگفت روی سنگ قبر مادرش نوشته «هیچ وقت به اندازه كافی وقت نداشتم كه به تو بگویم چقدر دوستت دارم.» این ایمیل خیلی بر من تاثیر گذاشت.
● آیا شما هم این فرصت، لحظه مناسبی كه با نزدیكانتان حرف بزنید را كم گیر میآورید؟
▪ من اصلا این حس را ندارم... در این كتاب موضوعات مختلفی هست كه به من اجازه میدهند یك داستان را ببافم. خصوصا فرصتی كه امروز اینترنت در اختیار ما میگذارد و اجازه میدهد با دنیا ارتباط داشته باشیم، ولی در همین فرصت فراموش میكنیم مسائل مهم را به نزدیكانمان بگوییم. كلی وقت در زندگی داریم؛ ولی منتظر آخرین لحظه هستیم تا كاری را انجام دهیم. به واسطه حضورم در صلیب سرخ، با تعداد خیلی زیادی افراد مسن در ارتباط بودم كه آخرین لحظههای عمرشان را طی میكردند. بارها از آنها شنیدم كه میگفتند «اگر میتوانستم به او بگویم...» یا «باید به او بگویم.»
● همه اینها خیلی سخت است. با این كتاب كمی «پیر» نشدید؟
▪ نه فكر نمیكنم. موضوع سختی بود؛ ولی دوست داشتم آن را با زوایای روشنی مطرح كنم، روش راحتتر كنار آمدن با مسائل، مخلوط كردن عاطفه و كمی خوشمزگی است. و بعد انگیزه عمیق پدر جولیا، آنتونی والش، به دیدن دوباره او. این نوعی تمثیل است. هر چه در زندگی احساسی او پیش میرویم، میبینیم كه او رنج زیادی متحمل میشود، كه از آرامش ارتباط با نزدیكانش بهره نمیبرد.
● وقتی پدر به دختر مینویسد «من مسوول به وجود آمدن تو هستم، ما بودیم كه تصمیم گرفتیم تو باشی» خطاب به والدینتان است یا به فرزندانتان؟
▪ یك مسئله بسیار سخت در اداره زندگی هست. هر كدام از ما مدتهای طولانی فرزندان پدر و مادرمان بودهایم و بعد پدر یا مادر فرزندانمان میشویم. به عبارتی، لحظهای فرا میرسد كه باید بزرگ شدن را پذیرفت. از چند جوان شنیدم كه میگفتند «نمیخواهم مثل مادرم باشم.» انكار والدین، روش زیركانهای برای این است كه بگوییم آنها را دوست داریم یا نه. با این موضوع فكر میكنم به موقعیتی وارد شدم كه همه دنیا میتوانند خود را در آن بشناسند، موضوع این كتاب روایتگر یك موقعیت شخصی نیست.
● و بیوگرافی خودتان را منكر میشوید؟
▪ فكر نمیكنم كه صرف وجود من، علاقهای برای خوانندگان در خواندن كتاب ایجاد كند؛ ولی این به آن معنی هم نیست كه از من چیزی در رمانهایم نیست.
● جولیا، آنتونی، توما... این شخصیتها مدتهای طولانی در وجود شما زندگی كردند؟
▪ دو سال برای پرداخت این رمان وقت صرف كردم و سه ماه و نیم نوشتن آن زمان برد با روزی ۱۷ ساعت كار روزانه. بله، این شخصیتها مدتها در من زندگی كردند؛ ولی این مسئله خیلی مهم نیست، مشكل این است كه با تمام شدن داستان باید از آنها جدا شوم.
● شما به عنوان نویسنده پرخواننده در جامعه ادبی مطرحید. آیا در ذهنتان نگران این هستید كه همیشه بالاترین تعداد خواننده را داشته باشید؟
▪ یك اثر پرفروش هرگز وجود ندارد. میتوانیم با فروش بالا بر وضعیت نشر اثر بگذاریم، مثل وقتی كه یك ژورنالیست خبر دست اولی دارد. ولی نمیتوانیم تصمیم بگیریم كه یك اثر پرفروش بسازیم. هیچ نویسندهای نمیتواند راجع به استمرار فروش اثرش حرفی بزند.
● كسی مثل شما كه عادت كرده همیشه موفقیتهای قابل ملاحظهای به دست بیاورد، از خلق آثار متعدد نمیترسید؟
▪ هیچ وقت چنین سوالی را از خود نكردهام. همیشه فكر میكنم نوشتن، یك ابزار است. من فقط كتاب مینویسم كه یا ۱۵ هزار نسخه میفروشد یا ۵۰۰ هزار نسخه. من ویروس ایدز را كشف نكردهام، ولی به عنوان یكی از اتفاقات در مسیر داستان به آن میپردازم. این یكی از بزرگترین امتیازهای كتاب است و اگر كاركرد صادقانه آن را دریافت نكنیم، آن را از بین بردهایم. برعكس، موفقیت همیشه احتیاط بیشتری را در مورد شرافت و درستی كار میطلبد. مهمترین مسئله این است كه به خود بگوییم باید با كسی كه كتاب را میخواند، و با خرید آن به ما اطمینان میدهد و خصوصا وقتش را به ما اختصاص میدهد، با صداقت رفتار كرد نه اینكه همان رمان سال قبل را با همان حقه به خورد او داد. من عادت ندارم نانم را دوباره گرم كنم.
● آیا همیشه خیلی زود بعد از تمام كردن یك اثر، كار دیگری را شروع میكنید؟
▪ مثل همه كسانی كه در این حرفه كار میكنند، دو یا سه خط داستانی روی میز كارم دارم. به آنها نگاه میكنم و از خودم میپرسم وقتی این را تمام كردم، كدامیك را شروع كنم. ولی نمیتوانم مستقیم شروع به نوشتن كنم؛ وگرنه دنباله داستان قبل را مینویسم چون هنوز به شخصیتهایش خیلی نزدیكم. در این شرایط مثل یك كارگردان با هنرپیشههایم راجع به كار صحبت میكنم. قبل از نوشتن، باید قدرت جدا شدن از قبلیها را داشته باشم. هر چند بعضی وقتها دوست دارم همان شخصیتها را ببینم، اتفاقی كه در «دیدن دوباره شما» رخ داد كه ادامه «و این واقعیت دارد» بود و البته این میل تا آنجاست كه ممكن است جلد سوم این داستان را بنویسم.