آمد و رفت به يک دکانى ديد هيچى نمى‌گويند فهميد يک چيزى تو کار هست. رفت عمارت پادشاه را پيدا کرد داخل شد ديد هيچى نمى‌گويند. رفت تا آشپزخانه را پيدا کرد رفت توى آشپزخانه در يک گوشه ايستاد ديد هيچى نمى‌گويند تا نزديک ظهر شد. آشپز ناهار را کشيد حاضر کرد صدا کرد: آشپزباشى بيا ناهار ببر. آقا که شما باشيد حسن دويد جلو که على گفته مجموعه را برداشت به سمت درويش آمد تا رسيد به درويش. مجموعه را زمين گذاشت مشغول شدند. حالا بشنو از پادشاه ديد ظهر شد ناهار نيامد. آشپزباشى را صدا کرد گفت: ناهار من چرا دير شده امروز. آشپزباشى از آنجا مى‌دانست قضيه چيست هيچى نگفت آمد به آشپزخانه به آشپزه گفت: همين الان ناهارى را که براى شاه تهيه کرده بودى مثل همان ناهار تهيه بکن تا ببينم بالاخره کار به کجا خواهد رسيد.


آن روز را آشپزباشى هر طورى بود گذرانيد. بشنو از درويش ناهارى که حسن آورده بود مشغول شدن چند لقمه که خوردند درويش مچ حسن را گرفت گفت: حسن، حالا مرغ خورده شده گذشته بالاغيرتاً بگو ببينم مرغ يک پا داشت يا دو پا. حسن: درويش کم ما را اذيت کن. حرف را يک مرتبه مى‌گويند. روز اول گفتم يک پا دارد حال مى‌گويم يک پا داشت. درويش گفت: مرغ يک پا داشت؟ گفت: بلي. پس ناهار را نخور گفت: نمى‌خورم. حسن کنار کشيده ناهار را نخورد. درويش ناهار را خورد باقى ناهار را هم براى شب نگه داشته ظرف‌هاى خالى را گذاشت سر حسن گفت: مى‌رى از همان‌جا که آوردى مى‌گذارى سر جاى خود برمى‌گردي. حسن ظرف‌ها را برداشته آورد گذاشت توى آشپزخانه شاهى و مراجعت نمود به محل خود، حسن ناهار نخورده نه امروز چند روز است که گرسنه به سر برده.


به همان حال شب رسيد شام به ميان آمد مشغول شدند. براى شام خوردن. چندين لقمه حسن خورده بود درويش مچ حسن را گرفته گفت: حسن مرغ چند تا پا داشت؟ گفت: يکي. درويش گفت: شام نخور. گفت: نمى‌خورم. حسن گفت: درويش ببينم چقدر به خاطر دو قران دارى ما را اذيت مى‌کني. درويش گفت: حسن بيا راستش را بگو من کارت ندارم والا روزت سياه است از تو هم خواهم گذشت. حسن گفت: درويش من در عمرم دروغ نگفتم و نمى‌گويم راست آن همان بود که گفتم. به همين حال شب را حسن باز گرسنه خوابيد تا صبح شد. درويش گفت: حسن امروز عوض روزهاى گشته خواهد شد يک ناهار خوبى خواهى خورد امروز به همان ترتيب ديروزى مى‌روى ناهار را مى‌آوري. حسن قدرى سرمه کشيد روانه شد مثل ديروز رفته ديگر خاطر جمع بود نزديک ظهر آمد مجموعه را برداشته از حياط بيرون آمد راه خود را گرفته روانه شد تا رسيد نزد درويش. درويش گفت: حسن آمدي؟ حسن گفت: بلي.


گفت: خوب بيا حالا ناهار بخوريم. مشغول شدند. بيچاره حسن باز که دو سه لقمه خورد. درويش مچ حسن را گرفته گفت: حسن راست آن را بگو مرغ چند تا پا داشت؟ گفت: راست آن همان بود که گفتم مى‌خواهى باور کن مى‌خواهى نکن. چه درد سر بدهم امروز را هم نگذاشت ناهار بخورد. اين را اينجا دشته باشيد، بشنو از پادشاه امر کرد جارچى بى‌اندازند که هر کس دزد ناهار پادشاه را پيدا کند هرچه بخواهد پادشاه به او خواهد داد. جارچى جار مى‌کشيد. از اين طرف درويش ناهار خورده براى گردش به شهر آمد ديد جارچى جار مى‌زند رفت طرف منزل پادشاه پس از عرض سلام گفت: قبله عالم به سلامت بنده دزد ناهار را پيدا مى‌کنم. پادشاه گفت: اگر پيدا کردى هرچه بخواهى به شما خواهم داد. قرار بر اين شد درويش گفت: فردا ناهار پادشاه را با هيزم توت آن هم هيزم تر باشد بپزد. درويش بيرون آمد به منزل خود رهسپار گرديد. شب را به عادت سابقه با حسن رفتار کرده تا صبح شد. به حسن گفت: حسن امروز ناهار بهتر از ناهار همه آن روزها است. مى‌رى فورى مى‌آوري. حسن آمد رسيد به آشپزخانه ديد امروز از آن روزها نيست.


آشپزخانه خيلى دود است. در يک گوشه آشپزه قايم شده دود حسن را اذيت کرده نظر به اينکه با چشم خيلى مخالف است به چشم حسن رفته حسن چشم‌هاى خود را ماليد تمام سرمه از چشم حسن رفت. موقعى که آشپز صدا کرد بيائيد ناهار را ببريد. حسن رفت جلو مجموعه را بردارد، آشپزباشى مچ حسن را گرفت برد پيش پادشاه گفت: قربان اين دزد غذاى شما است. گويم چون درويش بعضى نشانى‌ها داده بود پادشاه ديد خودش است. پادشاه پرسيد: پسر کجا مى‌بردى غذاى مرا؟ حسن گفت: قربان بنده جائى نمى‌بردم. آشپزباشى بنده را صدا کرد گفت بيا تا غذاى پادشاه بردار. برويم خدمت پادشاه گفت: اى پدر سوخته، ببريد اين پدر سوخته را حبس کنيد. حسن را برده حبس کردند بشنو از درويش ديد حسن دير کرد، فهميد که حسن گير افتاده آن روز را گذرانده صبح آمد. خدمت پادشاه گفت: قبله عالم دزد ناهار شما پيدا شد؟ پادشاه فرمود: بلي. درويش گفت: کجا است اگر اجازه بفرمائيد بنده او را ببينم. پادشاه امر کرد کليد محبس را دادند به درويش و او به محبس رفته حسن را ديد در گوشه محبس نشسته غمگين.


صدا کرد حسن. گفت: بلي، درويش پدر ما را درآوردي. گفت: خوب حالا بگو ببينم مرغ يک پا داشت يا دو پا؟ حسن گفت: يک پا. درويش گفت: مى‌کشنت حسن راست آن را بگو. گفت: بکشند راست همان است که گفتم. گفت: خوب بمان همين‌جا. درويش آمد خدمت پادشاه گفت: اين را بايد دار زد تا تمام مردم بدانند و ديگر از اين کارها نکنند. قرار شد حسن را فردا دار بزنند. آقام که شما باشيد براى شما بگم روز را درويش گذراند، صبح زود بلند شده يک خيک ‌گير آورده به همراه خود برداشت حالا امروز درويش از آن سرمه به چشم خود کشيد آمد تا رفت در پاى دار ايستاد. يک وقت ديد حسن را دست بسته آورند. آوردند تا پاى دار. حالا حسن درويش را مى‌بيند و درويش حسن را. ديگر هيچ‌کس درويش را نمى‌بيند. حکم حسن را خواندند، طناب را انداختن به گردن حسن و کشيدند بالا. درويش گفت: نامرد، مردي، مرغ يک پا داشت يا دو پا؟ باز گفت: يک پا. درويش ديد حسن نزديک است از بين برود فورى طناب را باز کرده حسن را آورده پائين، خيکى را که داشت همراه خود به‌جاى حسن به دار آويزان کرد. حسن را بغل کرده روان شد طرف منزلى که داشتند. حسن را زمين گذاشته گفت: حسن حالا بگو ببينم مرغ دو پا داشت يا يکي؟ حسن گفت: درويش چرا نگذاشتى من بميرم، تا حال مرده بودم و از شر تو خلاص مى‌شدم.


درويش گفت: بارک‌الله حسن، آفرين حالا فهميدم خوب پسرى هستى من مى‌خواستم شما را امتحان کنم. چندين نفر شاگرد من آورده بودم هيچ کدام موافق ميل من نبودند و ولشان کرده‌ام. حالا بيا من فردا صبح از دار دنيا مى‌روم سه وصيت دارم اين سه وصيت را به شما مى‌گويم ولى به شرطى که يکى خودت بدانى يک من، بر کسى فاش نکني. اگر خواستى به مادرت بگوئى عيب ندارد. من سه تا چيز دارم يکى همان سرمه است که ديدى و يکى کدوى قليانى است و يکى هم اين دو تا شمع است. خواص اينها را هم به شما مى‌گويم. اول اين شمع‌ها را روشن مى‌کنى دو نفر دست به سينه حاضر مى‌شوند، هر امرى که شما به آنها کنى انجام خواهند داد. محض امتحان شمع را روشن کرد. دو نفر حاضر شدند گفت: حسن چه مى‌خواهي؟ حسن گفت: هندوانه. به فورى يک هندوانه حاضر شد توى سينى با کارد و چنگال. بعد کدو را گفت: که کدو هرى برو ديدند تمام بيابان اندر بيابان قشون شد. يک نفر آمد گفت: چه امرى داريد تا اجراء نمائيم؟ درويش گفت: کارى نداريم. کدو هرى به تو، ديدند يک نفر نيست، حسن ديد همه رفتند. اين سه وصيت را به حسن سپرد.


صبح بعد از نماز درويش از دنيا رفت. حسن پا شده شمع را روشن کرد. دو نفر حاضر شدند گفت: صد تومان پول حاضر کنيد. فورى صد تومان پول حاضر کردند. حسن قبرى کند و عده‌اى را حاضر کرد درويش را دفن کرده يک مقبره قشنگى براى درويش درست کردند. بعد خواست به شهر خود برود. حسن آمد پهلويِ مادر خودش رسيد مشغول شدند با مادر به زندگى کردن به وسيله سه وصيت، قصه ما به سر رسيد کلاغه به خانه‌ خود نرسيد.


اين داستان روى کاغذ خط‌دار که از دفترچه درسى جدا شده با جوهر آبى نوشته شده است. صفحات سوم و چهارم و ششم با مداد نوشته شده است.